اسلام را عمل نکردیم قبول کنید! ------------------------------ اگر ما در زمينهى اقتصادى و در زمينهى تشكيلات ادارى هم توصيهى اسلام را دقيقاً عمل مىكرديم، يقيناً وضعمان بهتر از اين بود. ما آنچه را كه در زمينههاى اقتصادى عمل كردهايم، متأسفانه يك نسخهى مخلوط است. چيزهايى از اسلام در آن هست؛ اما مخلوط دارد. آن بخشِ مخلوط شده، براى ما هرگز خيرى به بار نياورده است. امروز نظرات اقتصادى غربى كه تا اندكى قبل جزو مسلّمات محسوب مىشد، مورد مناقشهى خود غربىها قرار مىگيرد. واقعاً تقصير ملتها چيست؟ تقصير ملتهايى كه به وسيلهى سرانشان به پيروى از اين روشهاى اقتصادى مجبور مىشوند، چيست؟ ما بانك بدون رباى اسلامى را در اواخر حيات مبارك امام راه انداختيم، اما ناقص! --------***--------- بيانات در خطبههاى نماز جمعه تهران؛ 09 مهر 1378
.
بايگاني
به بهانهی شهادت امام رضا(علیهالسلام): چند روز پیش مشهد بودیم و این عکس رو هم آنجا از یک دسته عزاداری گرفتم. شعر زیر رو هم در اتاق عشق شنیدم. اتاق عشق اتاقی است که در آن مداحان میآیند، شعر میخوانند و گریه میکنند و آخرش هم همه یک استکان چایِ خوش دم، میهمان امام رضا (علیه السلام) میشوند.
از نماز شب توسل بر کریمان بهتر است دل ولو کوچک، به لطف تو بزرگی میکند یک دل آباد از صد شهر ویران بهتر است حرف ما آن است که آهوی نیشابور گفت گاه مدیونت شدن از دادن جان بهتر است سایهای که بر سرم افتاد، عزت پخش کرد سایهی گلدستهات از تاج سلیمان بهتر است دست بر سفره نبردم تا خودت تعارف کنی تعارف اهل کَرم از خوردن نان بهتر است یک کمی بنشین کنار ما، پذیرایی بس است میزبان که مینشیند حال مهمان بهتر است صبح محشر هر کسی دنبال یاری میدود یار ما باشد اگر شاه خراسان، بهتر است
هر شب دلم پر میزنه برم پیشش. دومین شب خاکسپاریش با منت کشیدن رفتیم سر مزارش. دو تا از دوستاش بودند و شروع کردند روضه خوندند. 6 دقیقه بیشتر نیست. ثواب گریهها هدیه به روح مصطفای شهید حضرت آقا.
بالای سرش رفیقش داشت جون میداد. هی میگفت: مصطفی خیلی نامردی... خیلی... دانلود و نمایش در آپارت
وداع خانواده و دوستان شهیداحمدی روشن (به تعبیر حضرت آقا: مصطفای شهید) در زیر بارش برف، این اولین شبی است که مصطفا به مقصد رسیده است. ساعت عکسبرداری حدود ساعت 23 روز جمعه 22 دی ماه 1390 میباشد.
تلفن زدم و با هم صحبت کردیم. خوب بود. جالب بود. فردا صبح، توی مترو بهش پیامک زدم: نیت کن. آخه پیرزن مهربونی توی مترو داشت فال میفروخت و احتیاج به پولش داشت. ازش فال خریدم به نیت جفتمون. احساس کردم آدم مهربونی شدم. بهش پیامک زدم و قول گرفتم ازش نیتش رو بهم بگه تا براش بخونم. اون هم مهربون شده بود. دلم برات تنگه چرا نمیشه همو ببینیم دوباره؟ این اومد:
گَرَم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم زجام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم مگر دیوانه خواهم شد درین سودا که شب تا روز سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم
اما مهربانی چیست؟ هنوز نمیدانم که آیا این کلمات گنجایش دارندمهربانی را توصیف کنم؟
البته که دارند، اما هنوز به فهم نرسیدهام.
پینوشت:
(این رو مینویسم که خالی شم یه کم و یه چند نفری بخونن، همهاش به یه نفر برنمیگرده)
چرا همه از آدم انتظار دارند؟
چرا آدم وقتی رفته یه بستنی خورده این همه نیش و کنایه میزنن بهش؟
چرا نمیگن نوش جونت.
چرا بدون این که با آدم همراهی کنند فقط رو اعصابن. به برخیهم که پروفسورن سلام عرض میکنم!! کجایی تو پس؟ میخونی اینا رو؟