این مطلب رو پانزده خرداد نوشتم اما هنوز عکسها به دستم نرسیده بود. اما حالا می تونید این رو بخونید:
سیزده خرداد به سمت حرم مطهر امام خمینی (رحمه اله) حرکت کردیم. چه قدر این حرم امام با برکته. 13-14ام خرداد هر سال دوباره به تمام خودم فکر میکنم. امسال بدجور ریخته بودم به هم. بدجور و هزار مرتبه خدا رو شکر میکنم که توی کارهای اجرایی بودم چون اگه نبودم کسی دیگه نمیتونست من رو جمع کنه و حالا کار مهلت نمیداد که زیاد توی خودم فرو برم. از همان ابتدای سفر دلم برای سفر تنگ شد. میدانستم این لحظات به سرعت میگذرند و من در غم از دست دادن این فرصتها خواهم سوخت. لیلة القدری است این شب چهاردهم.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن
موقع پیادهروی حدود 9 کیلومتری، در دلم به این بچههای دبستانی احسنت میگفتم، نگاهم را به سمت گنبد امام میدوختم و انگار هر لحظه به آغوش پدر نزدیکتر میشدم. در راه باید مواظب بودیم که ماشینهای اتوبان با بچهها تصادف نکنند، یا این که بچهها تنها نباشند و یا این که نشاط داشته باشند که خسته نشوند اما اینها همه در زیر نگاه امام خمینی (رحمهاله) مزه داشت.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن
دو ، سه کیلومتر به حرم مانده بود و خودم ذوق زده شده بودم که به حرم میرسم پشت بوق دستیای که پیشم بود داد زدم: «ماشاالله، 5 کیلومتر تا اینجا اومدی ها» و خودم پرواز کردم و از ته دل از امام تشکر کردم که به بهانه این اردو چند هفتهای است که میهمانش هستم و تند به تند به حرم میآیم.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن
چادرها را که دیدم دلم ریخت، نابود شدم، یاد ابراهیم افتادم (دوست و هم پایه مدرسهایم که در زمان دوم دبیرستان فوت کرد)، نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم و شب که سعید.آز رو دیدم بغلش کردم و گفتم خیلی جای ابراهیم خالی است. آخر ما و ابراهیم هم سن همین بچهها بودیم که توی چادر صحبت میکردیم، بچهها رو خیس میکردیم و با هم غسالخونه رفتیم. درست دوم دبیرستان و چه سخت است باور کردن این که سنمان زیاد شده است.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن
و چه قدر بچهها پاک بودند، آنقدر که آرام بعضی اوقات که کسی نبود اشک میریختم و تازه میفهمیدم که چه سرمایهای داشتم و از کفم رفت. به امام زمان (عجلالهتعالی فرجه) میگفتم: آقا وای که چه سرمایهای را ضایع کردم و چه لطافتی را زُمخت.
برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن
و چه زود تمام شد ماندن در کنار قطعه سرداران شهید و چه زود خلوتم (من و دوستم) در کنار مزارشان تمام شد.
هنوز دلم برای حرم تنگ شده، برای امام، برای همه وجودم، برای مصطفی که نتوانستم قبرش را پیدا کنم برای اسداله که نتوانستم زیاد بر سر مزارش باشم و دوباره تنهاییام را به او بگویم و برای حاجی بخشی که نتوانستم بر سر قبرش برم و نیز میدانم مجتبی مثل همیشه مرا درک میکند که نتوانستم پیشش بروم و چه قدر جایش خالی بود تا بهش بگویم استادأعظم و با هم بخندیدیم و او درد و دل کند.
هنوز دلم در بهشتزهراست کنار شهدا.
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت
پی نوشت: