معرفي وبلاگ‌ها و مطالب زيبا / اين‌بار: شناخت امیرالمومنین....

بسم الله

|+ | دوشنبه هفتم تیر ۱۴۰۰ | 10:52 | حمید(قابیل) |

دلم برای دوران وبلاگنویسی تنگ شده.

دلم برای برنامه قدیمم تنگ شده.

|+ | جمعه هجدهم آبان ۱۳۹۷ | 20:17 | حمید(قابیل) |

- ما که از کرم بویی نبرده‌ایم، اما اگر بخواهیم روزی شما را دعوت کنیم، این متولیِ مسجدِتان را هم دعوت می‌کنیم دیگر. به گوشِ کرش هم کاری نداریم! حق؟!
- حق!
- آن خدای کریم هم وقتی شما را دعوت کند، نوکرتان را هم که من باشم، دعوت می‌کند، من هم که تنهایی به درد نمی‌خورم، عیالات را هم می‌آورم... به گوشِ کر و چشمِ کور و دهانِ گنگِ ما هم کاری ندارد... از کریم به دور است که ریز شود روی دور و بریِ مهمان! من می‌فهمم باید رفیقِ هر کسی باشم که رفیقِ شما است، او نمی‌فهمد؟ هیهات!
سید، گلپا می‌زند پشتِ قیدار و جوری لب‌خند می‌زند که دندان‌های سفیدش هویدا می‌شود. می‌گوید:
- تبارک‌الله... عالمِ غیر معلِّم شده‌ای قیدار... تو این چیزها را از کجا یاد می‌گیری جاهل؟
سرِ قیدار را در بغل می‌گیرد. قیدار سر خم می‌کند و مثلِ بچه‌ای خودش را می‌اندازد در آغوشِ آقا. آقا دستِ معیوبِ قیدار را می‌مالد؛ دستی که تازه زخمِ چاقوش هم آمده است. قیدار به اقا نگاه می‌کند؛ اما سیدِ گلپا دیگر جوانی نمی‌کند و به رو نمی‌آورد. به جای قیدار، به جمع می‌گوید:
- از زیارت‌نامه‌ی ارباب و «سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم» این‌جور برمی‌آید که پروردگارِ عالمیان رفیق‌بازها را بیش‌تر دوست دارد...قدرِ هم را بدانید.
(کتاب قیدار، رضا امیرخانی، نشر افق، صفحه ۱۴۹)

 

رضا امیرخانی

 برای مشاهده تصویر در ابعاد بزرگتر بر روی آن کلیک نمایید.

اولین بار «منِ او» را خواندم، ببخشید، اولین بار «منِ او» را خوردم، ببخشید، اولین بار «منِ او» را زندگی کردم. اصلاً چه اهمیتی دارد که اولین بار چه کرده‌ام؟ اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشته‌اند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً». اصلاً برای همین بود که یازده نسخه از کتاب را خریدم و یازده نفر کتاب‌خوان شدند، یازده نفر کتاب‌خور شدند و یازده نفر زندگی کردند و هر یازده نفرشان گفتند: اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشته‌اند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً». برای همین بود که یکی‌شان ۶ نسخه دیگر از کتاب را خرید و به دیگران داد و آن شش نفر کتاب خوان شدند، آن شش نفر کتاب‌خور شدند و آن شش نفر زندگی کردند و حکماً آن شش نفر گفته‌اند: اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشته‌اند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً» و مشکل همین‌جاست که تو نشسته‌ای که در ادامه، داستانِ یکی از این شش‌ نفر را برایت بگویم تا ببینی چه شده است و اصلاً نخواندی که شروع شدن این سلسله از خواندن یکی بود مثل تو. درست مثل «منِ‌او» که از هفت کور شد: ذلیل نشید خانی‌آبادیا.. هفت کور به یه پول!


از «منِ‌او» بود که رضا امیرخانی با من آشنا شد. خب، من که داشتم زندگی‌ام را می‌کردم او بود که با من آشنا شد و من را برد در دوران علی فتاح، او بود که بعدتر من را با خود به آمریکا برد و «بی‌وتن» سوغات ما شد از درونمان در فرنگ.


«نشتِ نشا» یا «ناصر ارمنی» هم که جای خود را داشت اما «ارمیا» مرا از دنیای خود برد به جنگل و حیف وقتی به جامعه رسیدیم که دیگر امامی نبود و ماندم در جایی که هنوز مانده‌ام.

سید احمد موسوی مبلغ، سردبیر خبرگزاری آوا را برای امضای تفاهم‌نامه کاری که دیدم اصلاً نمی‌دانستم با برادران افغان، بر سر چه چیزی تفاهم‌ نداریم که برایش، تفاهم‌نامه امضا کنیم؟ برای همین پای درد و دل و تجربه‌های کار در افغانستان نشستم و به او کتاب «جانستان کابلستان» را دادم که به افغانستان ببرد و نمی‌دانستم چند روز بعد قرار است که تکه‌ای از جان من هم در افغانستان جان بگیرد.

نیاز داشتم رفیق داشته باشم و به او نامه بنویسیم. وقتی شروع به نامه‌نگاری کردم دیدم تمام نامه‌هایم را جمع کرده و «از به» را نوشته است. 

و این روزها که رسم زندگی و مرام را گم کرده بودم که «قیدار» با همه عظمتش من را «بیمه‌ی جون» کرد.

به احترام رضا امیرخانی همراه شما برایش می‌خوانم: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 

پی‌نوشت:

امید دارم که درباره عکسِ بالا، مرقومه‌ای بنگارم.

 

 


برچسب‌ها: عکس, امیرخانی, کتاب
|+ | جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ | 14:34 | حمید(قابیل) |

می‌ترسم

برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.

 


برچسب‌ها: خودم
|+ | چهارشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۵ | 18:43 | حمید(قابیل) |

دیدمش...امروز...

ای‌ که جویی‌ کیمیای‌ عشق پرخون‌کن دوچشم

هست شرط‌ کیمیا گوگرد احمر داشتن*

برق کودکی

هنوز چشمانش برق داشت...

برق کودکی.....

 

پی‌نوشت:

* شعر قاآنی

 


برچسب‌ها: عکس, خودم, گذشته, دوست
|+ | جمعه یازدهم تیر ۱۳۹۵ | 19:9 | حمید(قابیل) |

خیلی وقته ننوشتم. نمی دونم باز میشه بنویسم یا نه. خلوتم کم شده.

فقط آمدم که بگویم، سخته ببینی که برخی فقط می‌خواهند راه بروند و  براشون مهم نیست که راهشون صددرصد درست باشه یا نه؟ برخی‌ها راه می‌روند تا کمی آروم بشوند نه این که به مقصد درست برسند.

 

برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.

 

پی‌نوشت:

دلم قدم زدن طولانی با آقا رضایی رو می‌خواد.


برچسب‌ها: خودم, تأهل, عکس
|+ | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ | 16:23 | حمید(قابیل) |

امشب همه‌اش پدر خوب بود...

پیشم بودی و در تمام وجودم حست می‌کردم.

عزیزم


برچسب‌ها: خودم
|+ | یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ | 1:21 | حمید(قابیل) |


می‌گفت: ....

راست می‌گفت، همه حواسش به من بود.

 

برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.




برچسب‌ها: حواس, خودم, عکس
|+ | دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ | 0:31 | حمید(قابیل) |

«زندگی‌» «اش» «رونق» «گرفته» ...

|+ | یکشنبه یکم دی ۱۳۹۲ | 21:3 | حمید(قابیل) |

خیلی وقته باز ننوشتم. شاید هم کمتر بنویسم. مطلبی هست با این که پخته نیست اما می‌ترسم تا بشینم متنش را پخته کنم دیگر از خیر گذاشتنش در وبلاگ بگذرم امیدوارم نوشتنش برایم گران تمام نشود:

آدم‌ها در این دنیا تنها هستند. تنهایی‌شان درست از نوجوانی شروع می‌شود و آرام آرام شکل می‌گیرد. حتی برخی از نوجوان‌ها خودشان هم نمی‌فهمند که تنها هستند. اما نوجوان اراده‌ای دارد پولادین که برخی اوقات با به وجود آوردن بحران‌های کنترل شده و دشمنی‌های تحت مراقبت مانند واکسنی او را می توان متوجه اراده پولادینش کرد و مانند واکسن که میکروب ضعیف شده است او را وادار به مقاومت کنیم تا او قوی شود. همیشه یکی از مشکلات این بوده است که تمرین کافی برای مواجهه با مشکلات نداشته‌ایم. به جای تشخیص مشکل در آن غرق می‌شویم و این درست از نوجوانی آغاز می‌شود. نوجوانی‌ای که پر از شور، حرارت، هیجان، اراده، برتری‌خواهی، عشق، امید و هزار خصلت پسندیده دیگر است. نوجوانی که ارتباط با خدا می‌تواند او را لبریز نماید و ای کاش نفهمد که چیزی که مبنایش خدا نباشد از دست رفتنی است و مهم‌تر از آن چیزی نبوده است که به دست بیاید و هبائا منثوراست.


آن‌قدر در نعمت باشد که نفهمد بیابان خشکیده آب ندیده چیست. بیابانی که روزی اقیانوس بوده است ولیکن چه می‌شود کرد که این دنیا، دنی و پست است و عشوه‌گری کرده و دل را می‌برد.

یکی از بزرگ‌ترین نیاز انسان این است که تنها نباشد و این ربطی به ازدواج و یا عدم ازدواج ندارد بلکه به نگاه او به جهان و عمل او بستگی دارد. یعنی با کسانی صحبت کرده‌ام که حتی ازدواج هم کرده‌اند اما تنها هستند و خوب می‌دانم چیزی جز خدا این تنهایی را نمی تواند پر کند ولیکن من و امثال من به این باور نداریم.

شاید بتوان گفت برخی از شدت محبت به خدا تنها هستند و تا به آن دنیای باقی نرسند این احساس ارضا نمی‌شود و دیگران کسانی هستند که از بی‌خدایی تنها شده‌اند. البته فرق دسته اول و دوم فرق لطافت و ضمختی است. فرق فعال و پویا بودن با کسل و خمود بودن است، فرق قند در دل آب شدن و لبخند از سر بهجت با لبخند تلخ از روی اکراه است.

نیاز جنسی یکی از غرایز به شدت قوی در انسان است که در زمان بی‌خدایی‌ها حاکم بر انسان می‌شود. اطرافیان خوبی(بیش از دویست نفر) را دیده‌ام که با این که ذات پاکی دارند اما در این فضا غوطه‌ور شده‌اند و مشکلات زیادی را برای حال و روز خودشان به وجود آورده‌اند. شاید نشود تیغ ملامت را زیر گلوی این افراد گرفت چرا که وقتی با دقت که نگاه می‌کنی می‌بینی از نوجوانی یاد نگرفته‌اند که چه باید بکنند. چطور در مقابل کسانی که با روی گشاده و نیت پلید به سمت انسان می‌آیند مقابله کنند. حتی برخی از بچه‌های متدین آن‌قدر ندید بدید هستند که فرد دارای این مشکلات را وقتی مشاهده می‌کنند دلسوزی غلط می‌کنند و خودشان نیز یکی از آن‌ها می‌شوند. شاید درست نباشد و نباید در این جا گفت که وضع نوجوان‌ها در برخی موضوعات بحرانی است. به قولی شاید درصد احتمال پایین باشد اما محتمل آن‌قدر بزرگ است که پشت انسان را می‌لرزاند.

کیفیت مباحث جنسی‌ای که در نسل نوجوان ما در حال رواج است( برخی مسایل از عادی سازی گذشته است و به مرحله‌ای رسیده است که به رسمیت شناخته شده و خزنده رواج پیدا می‌کند) حتی متناسب تغییرات اجتماعی زمانه‌شان نیست، هرچند شاید و باز هم می‌گویم شاید درصد گرفتاران کم باشد ولیکن عمق اتفاقات زیاد است و این نشان از هرج و مرج در این وادی است. عدم شناخت (شناخت با وسعت اطلاعات تفاوت دارد، برخی به جای ایجاد شناخت سعی می‌نمایند اطلاعات فرد را وسعت ببخشند غافل از صدماتی که به فرد وارد می‌سازند) از جورچین شخصیتی انسان باعث شده است که در بهترین اتفاق، فرد رشد کاریکاتوری نماید و در اتفاقی که در حال رخ دادن است این حس در مراکزی که رنگ و بوی دینی دارد مغفول بوده و به آن توجه نمی‌شود. منظورم این نیست که با شفافیت باید صحبت شود ولیکن افراد مربی و مسول اگر خود مشکلی در این زمینه نداشته باشند اطلاعات درستی در این زمینه ندارند و مهم‌تر از این نمی‌دانند چطور باید به این موضوع بپردازند که حتی خود فرد متوجه نشود اما به قولی بر روی او نصب (Install) شود.

(بقیه این نوشته در مطلب‌های آینده تکمیل می‌گردد)



برچسب‌ها: عکس, تنها, تحقیق, برادری
|+ | یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۲ | 10:22 | حمید(قابیل) |

باز هم مدت طولانی است که در این وبلاگ ننوشتم. چند بار خواستم بنویسم ولی حیفم آمد که این‌جا از نوشته‌های شخصی خارج بشود. البته انسان موجود مسخره‌ای است. به جای این که این‌جا را ابزار بدانم برای آن هویتی قائلم و خودش برایم مهم می‌شود نه کارکردی که باید داشته باشد.

دو شب پیش، خونه یکی از آدم‌های روی زمین در نیاوران رفتم. آروم شدم. البته الان بیشتر از قبل دوست دارم ببینمش اما آروم شدم. برام جالب بود که حدود یک سال قبل هر روز از جایی رد می‌شدم و چیزی توجهم را جلب می‌کرد اما دلیلش را نمی‌دانستم و طوری پیش آمد که تازه دلیلش را فهمیدم. عجب دنیایی است که همه چیز آن به هم ربط دارد. خب همین چیزهای کوچک برای من کوچولو عجیب است و قدم آن قدر بلند نیست که بالاها را ببینم. شاید برای اولین بار بود که خیلی از حرف‌هایی که توی وجودم بود از گمرک زبانم خارج شده و همان‌طور که توی دلم بود با همان ادبیاتی که همیشه توی تنهایی‌هایم به آن فکر می‌کردم را گفتم و او هم رو راست بود و حرف‌هایی را می‌گفت.

خدا کنه بیشتر دوست باشم و بتونم زندگی کنم. همین.


پی‌نوشت:

- یه خواسته مسخره از خدا می‌خوام. کاش بده بهم.

- معذرت که برخی نوشته‌هام شاید هیچ چیزی به شما اضافه نکنه.




برچسب‌ها: خودم, عکس, دوست
|+ | چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ | 17:35 | حمید(قابیل) |

چندین بار می‌خواستم مطالبی را بگویم. اما نشد. از دو تا موسیقی‌ایی که گوش دادم از آرمس و سیجل تا هزار حرف دیگه. اما دیدم این بیت کافیه:

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را         دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا


پی‌نوشت:

یک - این مطلب عکس ندارد!

دو - برای او: دو تا همزاده ديوونه / اگه اون تا صب بمونه / ميشيم ما دوباره دوست...

سه - این چند ماهه پست‌های مرا ندید بگیرید!


برچسب‌ها: خودم, همزاد, ن, ص
|+ | یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ | 4:6 | حمید(قابیل) |

تقریبا قریب به 62 روز و حدود 16 ساعت و 30 دقیقه از مطلب قبلی ارسال شده در این خانه کوچک می‌گذرد. و مطلبی را که می‌خواهم بنویسم درست 62  روز و حدود 16 ساعت و 30 دقیقه با من بوده است و دستم به نوشتن نمی‌رفت وگرنه خیلی وقت است که مطلب را با خودم زمزمه می‌کردم.

شب با عظمت قدر در شب بیست و سوم حاج آقا بود که واقعا از ته دل از برخی گذشتم، واقعا گذشتم هر چند که حق آن‌ها بر من خیلی بیشتر از حقی است که من بر آن‌ها دارم اما همان را گذشتم اما چه کنم که ظرف وجودی‌ام کوچک است و گاهی یادش می‌افتم، دلگیر نیستم ولی گاهی یادش می‌افتم.

برای دریافت عکس در اندازه بزرگ‌تر بر روی تصویر کلیک کنید

چند شب پیش، همگی دور سفره افطار نشسته بودیم، برادرم هم با اهل و عیال بود و حرف میهمان برنامه ماه عسل پیش آمد که قبلا معتاد بود و حالا ترک کرده بود و خیلی مهربان شده بود. مادرم می‌گفت نمی‌دانم چرا معتادها این‌قدر مهربانند، واقعا دلشان نرم است و من گفتم، مادرم، چون زجر کشیده‌اند چون چیزی برای از دست دادن ندارند و تازه کف‌گیرشان به ته دیگ خورده است، مادرم گفت شاید به خاطر این معتاد شده‌اند که ساده بودند و زرنگ نبودند. نتوانستم این قسمت جوشن کبیر را بخوانم که درست این 62 روز و حدود 16 ساعت و 30 دقیقه همراه من بود که:

(52)یَا سُرُورَ الْعَارِفِینَ یَا مُنَى الْمُحِبِّینَ یَا أَنِیسَ الْمُرِیدِینَ یَا حَبِیبَ التَّوَّابِینَ یَا رَازِقَ الْمُقِلِّینَ یَا رَجَاءَ الْمُذْنِبِینَ یَا قُرَّةَ عَیْنِ الْعَابِدِینَ یَا مُنَفِّسَ عَنِ الْمَکْرُوبِینَ یَا مُفَرِّجَ عَنِ الْمَغْمُومِینَ یَا إِلَهَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ

اى شادى‏ عارفان، اى آرزوى شيفتگان، اى همدم مريدان، اى محبوب توبه‏ كاران، اى روزى‏دهنده بى‏چيزان، اى‏ اميد گنه كاران، اى نور چشم عبادت‏كنندگان، اى گشاينده اندوه دلگيران، اى غم‌گسار غم‌زدگان، اى معبود گذشتگان و آيندگان.


دقیقا چیزی را که هر قوم نیاز داشته‌اند ائمه بیان کرده‌اند، گناه‌کار دلشکسته است و حبیب می‌خواهد. گناه‌کاری که می‌خواهد برگردد دلش از سنگ نیست دلشکسته است و کسی که هنوز توبه نکرده است امید می‌خواهد و ناامید است. با پوست و گوشت و عاطفه‌ام حس می‌کنم و با خودم می‌گویم چه خوب من را شناخته‌اند.

کمی بعد‌تر باز می‌گوید:

(59)یَا حَبِیبَ مَنْ لا حَبِیبَ لَهُ یَا طَبِیبَ مَنْ لا طَبِیبَ لَهُ یَا مُجِیبَ مَنْ لا مُجِیبَ لَهُ یَا شَفِیقَ مَنْ لا شَفِیقَ لَهُ یَا رَفِیقَ مَنْ لا رَفِیقَ لَهُ یَا مُغِیثَ مَنْ لا مُغِیثَ لَهُ یَا دَلِیلَ مَنْ لا دَلِیلَ لَهُ یَا أَنِیسَ مَنْ لا أَنِیسَ لَهُ یَا رَاحِمَ مَنْ لا رَاحِمَ لَهُ یَا صَاحِبَ مَنْ لا صَاحِبَ لَهُ

اى دوست آن‏كه دوستى ندارد، اى پزشك آن‏كه پزشكى ندارد، اى‏ پاسخ‌گوى آن‏كه پاسخ‌گويى ندارد، اى يار مهربان آن‏كه مهربانى ندارد، اى همراه بى‏همرهان، اى فريادرس آن‏كه‏ فريادرسى ندارد، اى رهنماى آن‏كه رهنمايى ندارد، اى همدم آن‏كه همدمى ندارد، اى رحم‏كننده آن‏كه رحم‏كننده‏اى ندارد اى همنشينى آن‏كه همنشينى ندارد.


و من شک می‌کنم که آیا من را هم دیده است؟ شک!

برای دریافت عکس در اندازه بزرگ‌تر بر روی تصویر کلیک کنید
در چند فراز جلوتر می‌گوید:

(67)یا مَنْ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ یَا مَنْ یَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ یَا مَنْ یَحُولُ بَیْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ یَا مَنْ لا تَنْفَعُ الشَّفَاعَةُ إِلا بِإِذْنِهِ یَا مَنْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ یَا مَنْ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ یَا مَنْ لا رَادَّ لِقَضَائِهِ یَا مَنِ انْقَادَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ لِأَمْرِهِ یَا مَنِ السَّمَاوَاتُ مَطْوِیَّاتٌ بِیَمِینِهِ یَا مَنْ یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ

اى آن‏كه حق را با كلماتش‏ استوار و برجا كند، اى آن‏كه توبه را از بندگانش بپذيرد، اى آن‏كه ميان انسان و دلش قرار گيرد، اى آن‏كه شفاعت جز با اجازه‏اش سود نبخشد، اى آن ‏كه به گمراه‏ شدگان راهش داناتر است، اى آن‏كه حكمش دگرگونى نپذيرد، اى‏ آن‏كه رأيش را بازگرداننده‏اى نيست، اى آن‏كه هرچيز فرمانش را گردن نهد، اى آن‏كه آسمانها به دست قدرتش پيچيده گشته، اى آن‏كه بادها را مژده‏دهنده رحمتش فرستد.


و خیالم راحت می‌شود که بالاخره کسی هست که در این عالم من را می‌بیند و صدای من را می‌شنود و چگونه بگویم، خودمانی‌اش می‌شود این که: سنگ‌دل نیست. ناله می‌زنم و شکایت خردشدن استخوانم را می‌کنم و گریه می‌کنم و دیگر کاری به کسی ندارم و جلوتر می‌گوید:

(79)یَا مَنْ لا شَرِیکَ لَهُ وَ لا وَزِیرَ یَا مَنْ لا شَبِیهَ [شِبْهَ‏] لَهُ وَ لا نَظِیرَ یَا خَالِقَ الشَّمْسِ وَ الْقَمَرِ الْمُنِیرِ یَا مُغْنِیَ الْبَائِسِ الْفَقِیرِ یَا رَازِقَ الطِّفْلِ الصَّغِیرِ یَا رَاحِمَ الشَّیْخِ الْکَبِیرِ یَا جَابِرَ الْعَظْمِ الْکَسِیرِ یَا عِصْمَةَ الْخَائِفِ الْمُسْتَجِیرِ یَا مَنْ هُوَ بِعِبَادِهِ خَبِیرٌ بَصِیرٌ یَا مَنْ هُوَ عَلَى کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ

اى آن‏كه شريك و وزيرى‏ ندارد، اى آن‏كه مثل و مانندى ندارد، اى آفريننده خورشيد و ماه تابان، اى بى‏نياز كننده درمانده تهيدست، اى روزى‏دهنده كودك خردسال، اى مهرورز بر پير بزرگسال، اى پيونددهنده استخوان شكسته، اى پناه ترسان‏ پناه‏جو، اى آن‏كه بر بندگانش آگاه و بيناست، اى آن‏كه بر هر چيز تواناست.

همین چند جمله را می‌خواستم بگویم. گناه‌کار امید می‌خواهد و توبه‌کننده دلشکسته است.





پی‌نوشت:
یک :: نتوانستم جور دیگری یا جای دیگری بگویم. از وقتی که آن نوشته و نوشته بعدش را برایت نوشتم خواندی و نظرت را به خودم گفتی. شاید باز ناراحت شوی که این‌جا می‌نویسم. اما چه کنم که شب قدر نتوانستم جلو بیایم و حرفم را بزنم و فقط از دور نگاهت کردم. نمی‌شد بیایم درکم کن. درک.

دو :: عکس خودم از حج آقا مجتبی تهرانی: دریافت
(خیلی بزرگ)

سه :: گزارش تصویری شب قدر:  لینک


برچسب‌ها: عکس, خودم, ماه رمضان, قدر
|+ | جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۲ | 6:35 | حمید(قابیل) |


«با همه دوره‌های ریاست‌جمهوری کار کرده‌ام.»


این جمله‌ای بود که باعث شد فیلم و خاطره‌ای که از آقای دوربینی دارم رو نقل کنم، چند سال پیش برای تجمع در مقابل سفارت عربستان به سمت سفارت رفته بودیم که از مردم مظلوم بحرین حمایت کنیم. حدود نیم ساعت مانده بود که مراسم شروع شود که من و چند تا از دوستانم متوجه شدیم آقای دوربینی (حسین نمازی) هم آمده است، رفتیم و گپ زدیم و از ایشان یک مصاحبه گرفتیم و کلی با هم گپ زدیم که قسمتی از آن مصاحبه را که بی‌مناسبت با انتخابات ریاست‌جمهوری هم نیست را آمده کرده‌ام:
 
 
 
- خاطره‌ای هم دارید؟

همان مصاحبه‌ای که کامران نجف‌زاده که از من کرده بود. آقای دوربینی.
یک شب در حال خودم بودم. سمت داروخانه سیزده آبان می‌رفتم. رو به رو داروخانه یک مغازه تلویزیون فروشی بود. ده تا تلویزیون روی هم گذاشته بودند. در آن واحد دیدم، عه، آقای افشار هم که اخبارگو هستش، یکدفعه دیدم هر ده تلویزیون من را نشان دادند. آن‌قدر لذت بردم که نمی‌دانید، خیلی کیف کردم.

بچه که بودم همیشه دلم می‌خواست بزرگ که شدم آدم مهمی بشوم ولی دیدم با تحصیلات و این روش‌ها نمی‌توانم؛ ولی دیدم این‌جوری و جلوی دوربین رفتن می‌شود مهم شد و توانستم مهم بشم. کسانی دیگر مثلاً وزیرها و شخصیت‌ها دوره‌شان که تمام بشود تلویزیون نشانشان نمی‌دهد اما من را در همه دوره‌ها نشان می‌دهد، با همه دوره‌ها کار کردم. آقای خاتمی، آقای هاشمی، آقای احمدی‌ نژاد .

قبلا من جوان‌تر بودم، خوش‌تیپ‌تر بودم، من را بیشتر نشان می‌داند و بعدا که آقای نجف‌زاده با من مصاحبه کرد، گیر دادند. خیلی‌ها به من گیر می‌دهند که جلوی دوربین نیا، ولی عشق و علاقه‌ای که من دارم زیاد است.


(برای دریافت تصویر خیلی بزرگ روی تصویر بالا کلیک کنید)
- شروع کارتان از چه زمانی بوده است؟

والا، هنوز انقلاب نشده بود، هیئت‌ها روز عاشورا در مسجد ارک جمع شده بودند و عزاداری می‌کردند. من در حال خودم بودم و نشسته بودم. بعد از مراسم که به خانه آمدم،دیدم همه می‌گویند که تلویزیون تو را نشان داده است. خودم که دیدم خوشم آمد و دنبالش را گرفتم.

- محل سکونت شما کجاست؟ کجاها زندگی می‌کنید؟

من در نزدیکی مصلی امام خمینی (رحمه‌اله) سکونت دارم و امروز با مترو به این‌جا آمدم. اخبار گفته بود صبح این‌جا تجمع می‌شود، روزنامه کیهان خواندم نوشته بود ساعت ده صبح، این‌جا تجمع می‌شود.
سخت‌تان نیست از آن‌جا تا این‌جا این همه راه آمده‌اید؟

عشق و علاقه که باشد آدم خودش را می‌رساند. هر طور که می‌خواهد باشد. من هم به این کار عشق و علاقه دارم.
- عشق و علاقه به معروف شدن؟

خیلی دوست دارم، شب می‌نشینم خودم را می‌بینم. شاید باورتان نشود تا دوازده شب می‌نشینم خودم را می‌بینم. استرس دارم. یک جور علاقه دارم. شب که می‌خوابم لذت می‌برم.




پی‌نوشت:
یک- مصاحبه کامران نجف‌زاده با آقای دوربینی: کلیک کنید.
دوم- لینک مصاحبه در آپارات: کلیک کنید.
سوم- لینک دانلود مصاحبه: کلیک کنید.
چهارم- توضیحات حسین نمازی در ویکی‌پدیا: کلیک کنید.
پنجم- نوشته جهان‌نیوز درباره آقای دوربینی و ثبت‌نام ریاست‌جمهوری: کلیک کنید.
ششم- گفت‌وگو آقای دوربینی با بولتن‌نیوز: کلیک کنید.
هفتم- آقای دوربینی در گوگل: کلیک کنید.

 


برچسب‌ها: دوربینی, انتخابات, ریاست جمهوری, خاتمی
|+ | جمعه هفدهم خرداد ۱۳۹۲ | 12:52 | حمید(قابیل) |

ایام انتخابات شروع شد و از برکت آقا امام رضا علیه‌السلام جزو تیم آستان قدس رضوی شدم.

هماهنگ شده که همه کاندیداهای محترم ریاست جمهوری فرمان امام رضا علیه‌السلام به حضرت عبدالعظیم حسنی را امضاء کنند و به مفاد این نامه پایبند باشند. ما هم به عنوان همراهان و به قول نمادین به عنوان شهود این عهدنامه به ستاد‌های مرکزی می‌رویم و امضاء کاندیداها را می‌گیریم، این برنامه‌ هم به از سوی صداوسیما ضبط می‌شه و بعدا پخش می‌شود.

امشب حدودای ساعت 21 به ستاد آقای دکتر عارف رفتیم و ایشون عهدنامه را قرائت کردید و زیرش چند خطی را یادداشت کردند. تمامی این دفتر بعدا در موزه آستان قدس رضوی نگه‌داری می‌شود. حالا شاید بعدها از حاشیه‌ی این حرکت و دیدارمون با کاندیداها نوشتم.

متن یادداشتی دکتر عارف:

با امید پیروی از این امام همام و با آرزوی نصب العین قرار دادن این فرامین حیاتی و ماندگار و با تبریک میلاد با سعادت حضرت امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) و با تشکر از جوانان عزیزی که افتخار دادتد و در خدمتشان بودیم.

برای دریافت تصویر بسیار بزرگتر بر روی تصویر کلیک نمایید

ترجمه کامل عهدنامه:

بسم الله الرحمن الرحیم
ای عبدالعظیم از سوی من به یارانم سلام برسان و به ایشان بگو که شیطان را به خود راه ندهند و به آنان فرمان ده به راستی در گفتار و ادای امانت و آن‌ها را فرمان ده در آن‌چه به کارشان نمی‌آید خاموشی ورزند و ستیزه‌جویی را کنار نهند و به یکدیگر روی آورند و به دیدار هم روند که موجب نزدیک شدن به من است و به در افتادن ببا یکدیگر خود را مشغول نسازند که من با خود عهد کرده‌ام هر که چنین کند و یاری از یاران مرا به خشم آورد از خدا بخواهم در دنیا سخت‌ترین عذاب را بدو رساند و در آخرت در شمار زیان‌کاران باشد و ایشان را آگاه ساز که خدای، نیکوکار آن‌ها را خواهد بخشید و از بدکارشان در خواهد گذشت مگر کسی که به خدا شرک ورزیده یا دوستی از دوستان مرا بیازارد یا بدخواهی او را به دل گیرد که اگر چنین کند خدای او را نبخشاید تا از این اندیشه‌ی بد بازنگردد، اگر بازگشت چه بهتر و گرنه روح ایمان از دلش رخت بربندد و از ولایت من بیرون رود و او را از ولایت ما بهره‌ای نخواهد بود و از این سرنوشت بد به خدا پناه می‌برم.
بحارالأنوار جلد 76


پ.ن:

این متن نشانه‌ی حمایت از کاندیدای خاصی نیست. بلکه حمایت از همه‌ی کاندیداهایی است که ملتزم به قانون اساسی باشند.



برچسب‌ها: عهدنامه, عکس, عارف, انتخابات
|+ | جمعه سوم خرداد ۱۳۹۲ | 23:44 | حمید(قابیل) |

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو

احساس می‌کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می‌کنم که شدم مبتلای تو

برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می‌دهم دوباره به طعم صدای تو

از قول من بگو به دلت نرم‌تر شود
بی‌فایده‌ست این همه دوری‌، فدای تو!


برای دریافت تصویر بزرگتر روی تصویر بالا کلیک کنید

دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد‌:
یک آسمان‌، بهانه‌ی باران برای تو

ناقابل است‌، بیش‌تر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو


پی‌نوشت:
شعر از ناصر حامدی


برچسب‌ها: عکس, شعر, خودم, دوری
|+ | شنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 18:27 | حمید(قابیل) |

درست مطلب قبلی را هم همین ساعات نوشته بودم. چه حکمتی است در نیمه شب نمی‌دانم. اما این مطلب شاید جنسش از جنس این وبلاگ نباشد اما از جنس آدم است، آدمی که گاه برخی حرف‌ها را برای خودش می‌نویسد و چه فرق می‌کند که دیگری هم بداند مخصوصا آن‌که مرا مجبور به نوشتن دوباره در این‌جا کرد.

حرف‌های خصوصی نیست حرف‌هایی برآمده از دل است که شاید کمی عقل چاشنی آن شده باشد.

این مطلب از جنس همان نوشته‌ای است (واگویه)که برای تو نوشته بودم. جایت خالی بود که چند شب پیش باز هم برای تو گریه کردم و برای این که هنوز کمتر تو را می‌بینم. هنوز نشده است که مدام با تو باشم و خواهد رسید آن روز، به زودی.

اصلا این مطلب را برای تو می‌نویسم که شدت ارتباط را با هم حس می‌کردیم ولی هنوز شرایط به‌گونه‌ای نیست که من با تو و تو با من باشیم.

برایت خاطره دیدن این مرد را گفته‌ام، خاطره‌ای که تا به حال برای کسی غیر از تو آن را بیان نکرده‌ام.

برای دیدن عکس بزرگتر بر روی آن کلیک کنید، این عکس از لحاظ رنگ و نور کمی اصلاح شده است.

مرحوم آیت اله احمد مجتهدی تهرانی

همین عکس را نه بر روی دسکتاپم بلکه بر روی قلبم نصب کرده‌ام به امید روزی که دوباره سر برگرداند و آن‌گاه به حرف‌ها گوش بدهد و شیشه پر از قرص و داروی گیاهی‌اش را بردارد و بعد از کمی دارو، آب بنوشد و من تشنه و در پی نوشیدن مانده آب تبرک دهان ولی خدا باشم.

تو که غریبه نیستی بدان که هرگاه این عکس را می‌بینم می‌گویم: همیشه دوستت دارم پدر ...



پی‌نوشت:

اول- دارم روی این حرف دوستم که هنوز دل نگرانشم یعنی مجتبی دانشطلب فکر می‌‌کنم، که گفت: «صحبت‌های آقا» رو ازشون بگیری دچار فلج ذهنی می‌شند».

دوم -

گفتم «بدوم تا تو همه فاصله‌ها را»

تا زود‌تر از واقعه گویم گله‌ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت‌ترین زلزله‌ها را

پر نقش‌تر از فرش دلم بافته‌ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله‌ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله‌ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله‌ها را

یک بار هم‌ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل کند این مسئله‌ها را…




برچسب‌ها: عکس, خود, مجتهدی, دوست
|+ | شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 3:6 | حمید(قابیل) |

یادش بخیر که در دوران نوجوانی دوستی‌ها و «نوع» آن‌‌ها برای من و امثال من مهم بود. مهم بود که با چه کسانی هستم و مهم بود که رابطه‌مان چگونه است؟ برخی اوقات از این می‌ترسیدم که بعد از پیش‌دانشگاهی بچه‌ها از هم جدا بشوند. نه این که از نظر دوری مسافت، بلکه از این نظر که هیچ ارتباطی با هم نداشته باشیم و «با هم زندگی نکنیم» و حس می‌کردم اگه جدا بشویم بهش می‌گویند: پس‌رفت


نمی دانم تصور آدم‌ها درباره دوستی چیه؟ یعنی دو نفر که با هم پیوند عمیقی پیدا می‌کنند؟ برخی از دوست‌های قدیمی رو دیدم، چه آن‌هایی که توی جبهه بوده چه آن‌هایی که در محل بوده است. اما خیلی از دوستی‌های دور و برم از آن جنس نیست. یادمه برای یکی از دوست‌های ایام ماضیه نوشته بودم: «ما ها به همه چیز عادت کردیم. حتی به دوستی. بر طبق عادات‌مان دوستی می‌کنیم نه بر اساس قرآن و روایات».

دوستی‌ای که می‌گم ذهن‌تون سمت دوستی خاله خرسه و از این دست دوستی‌ها نره.

برای دریافت تصویر بزرگ‌تر بر روی آن کلیک کنید

دیگر سعی می‌کنم از برادری حرف نزنم چرا که در عهد برادری که می‌گوییم: «..به بهشت وارد نشوم مگر اينكه تو هم با من باشى...» حرفی است که شاید باور کردنی نباشد. باور نمی‌کنم کسی باشد که حالا حاضر است از ورود به بهشتی که بالاترین نعمت است و در آن ملال و دلزدگی نیست بگذرد بیاید و در شادی‌های دنیوی (همه‌ نوع آن) که قطعا از بهشت خداوند کمتر است، رفیقش را یاد کند و یا این که کاری کند که او هم به بهشت برود.

هفته گذشته پیامکی را خواندم که کلمه «تخدیر» و «بی‌تحول» خیلی خوب در آن به کار رفته بود:

دوستی‌های بی‌مبنای بی‌تحول تخدیرکننده؛ فقط لایق سربریدن هستند....راه سومی ندارد



پی‌نوشت:

یک - متن عقد اخوت: در راه خدا برادرت شدم،و در راه خدا دوست با صفايت گشتم،و در راه خدا با تو دست دادم،و با خدا و فرشتگان،و كتابهايش و رسولان و پيامبرانش،و امامان معصوم(درود بر آنان)عهد كردم،بر اينكه اگر از اهل بهشت و شفاعت بودم،و به من اجازه داده شد.كه وارد بهشت شوم،به بهشت وارد نشوم مگر اينكه تو هم با من باشى. آنگاه براد مؤمن بگويد:پذيرفتم سپس بگويد:همه حقوق برادرى را از توس اقط كردم،به جز شفاعت و دعا و زيارت. (مأخذ)

دو - کسانی که نمی‌توانند برادری رو از ازدواج تفکیک بدهند چه می‌فهمند صیغه اخوت بین رسول اعظم (درود خدا بر او و خاندانش باد) و حضرت علی (بر او درود و صلوات عالمیان باد) را.

سه - نـــاز

چهار- فاصله

پنج - رفاقت

شش - داداشم چرا گیج می زنیم؟ راه از این‌وره!

هفتم - بــفــــــــهم

هشتم - عشق آمده‌ست از آسمان



برچسب‌ها: عکس خودم, دوستی, اخوت, رفاقت
|+ | یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ | 2:42 | حمید(قابیل) |

 این شعر من را یاد شهید محسن چاردولی می‌اندازد. یکی از شاگردانشون برامون می‌خواند.شاعر شعر  احمد عزیزی است که ان‌شاالله خدا شفای کامل بهشان بدهد.

این دو عکس هم دوست عزیزم روح اله خسروی به تازگی از درب خانه حضرت زهرا (سلام اله‌علیها) در مسجدالنبی گرفته است. کلی برای انداختن این عکس زحمت کشیده است.


برای دریافت عکس بزگ بر روی آن کلیک کنید

 باید از فقدان گل، خونجوش بود

در فراق یاس، مشکی پوش بود

 

یاس ما را رو به پاکی می برد

رو به عشقی اشتراکی می برد

 

یاس یک شب را گل ایوان ماست

یاس تنها یک سحر مهمان ماست

 

بعد روی صبح، پرپر می شود

راهی شبهای دیگر می شود

 

 

یاس مثل عطر پاک نیّـت است

یاس استنشاق معصومیّـت است

 

یاس بوی حوض کوثر می دهد

عطر اخلاق پیمبر می دهد

 

حضرت زهرا دلش از یاس بود

دانه های اشکش از الماس بود

 

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه

می چکانید اشک حیدر را به چاه

 

عشق محزون علی یاس است و بس

چشم او یک چشمه الماس است و بس

 

اشک می ریزد علی مانند رود

بر تن زهرا: گل یاس کبود

 

گریه کن زیرا که دُخت آفتاب

بی خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و روح یاسمین

این امانت را امین باش ای زمین

 

نیمه شب دزدانه باید در مغاک

ریخت بر روی گل خورشید، خاک  




پی‌نوشت:

برای مجتبی دانشطلب دعا کنید.



برچسب‌ها: عکس, دانشطلب, خسروی, حضرت زهرا
|+ | شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۲ | 18:4 | حمید(قابیل) |

برادرم مجتبی

ای کاش تو هم پارتی داشتی...

برای دریافت تصویر بزرگ‌تر بر روی آن کلیک کنید

اولش عکسش رو گذاشته بودم گفتند راضی نیست. صورتش رو مات کردم. دلم نیومد هیچ عکسی ازش نذارم.

رهبر معظم انقلاب: اين رسانه‌هاى الكترونيكى و اينترنتى متأسفانه موجب شده است كه افراد بى‌محابا عليه يكديگر حرف بزنند، بد بگويند. بايد از طرف مسئولين كشور براى اين هم يك جورى تدبير بشود. ولى عمده اين است كه خود ما مردم، خودمان را مقيد كنيم به اخلاق اسلامى؛ خودمان را مقيد كنيم به قانون.

حالا اين حرف من بهانه‌اى نشود براى اينكه يك عده‌اى بروند جوانهاى انقلابى را به عنوان جوانهاى تند، مورد ملامت و شماتت قرار بدهند؛ نه، من همه‌ى جوانهاى غيور كشور را، جوانهاى مؤمنِ انقلابى كشور را فرزندان خودم ميدانم و پشت سر آنها قرار ميگيرم؛ من از جوانان انقلابى و مؤمن و غيور حمايت ميكنم؛

منتها همه را توصيه ميكنم به اين كه در رفتار خود، با اخلاق اسلامى رفتار كنند؛ قانون را مراعات كنند. همه بايد قانون را مراعات كنند. تجسم انقلاب در قانون جمهورى اسلامى است.



رهبر انقلاب در دیدار دانشجویی ماه رمضان سال گذشته خود (1391/05/16) در زمینه برخوردهای قضایی با نظرات مختلف و بعضا اشتباه فرمودند:

لیکن من هم عقیده‌ام همین است که در قبال اظهارنظرِ احیاناً قدرى تند یک جوان دانشجو خیلى نباید حساسیت وجود داشته باشد. فرق است بین آن کسى که با نظام مخالف است، با نظام معارض است، قصد دشمنى دارد، قصد عناد دارد، با آن کسى که نه، از روى احساسات یک مطلبى را بیان میکند؛ ولو ممکن است آن مطلب درست نباشد، یا آن نحوه‌ى بیان کردن را هم من نپسندم – که حالا اگر ان‌شاءاللّه وقت شد، مطالبى در این زمینه‌ها عرض خواهم کرد – ولى برخورد با این جوانها، به نظر ما هم همین است؛ نباید خیلى برخورد خشن و تند و آنجورى باشد.



پی‌نوشت:

یک - خبر به به زندان افتادن مجتبی به مدت 6 ماه: کلیک کنید

دو - حالا خدا رو شکر که دوره بازجویی‌ات تموم شده وگرنه می‌شد مثل..

سه- لینک تارنمای شخصی مجتبی دانشطلب : کلیک کنید

چهار - لینک سخنرانی رهبر معظم انقلاب (دامت برکاته): کلیک کنید و تصویر و صوت



برچسب‌ها: عکس, دانشطلب, زندان, رهبر
|+ | چهارشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۲ | 16:40 | حمید(قابیل) |

روزهای آخر سال 1391 است. بچه‌ی کوچکی وارد سالن هواپیما شد، می‌خواست برای نوروز به سمت مشهد پرواز کند. همین که نشست و کمی از پنجره بیرون را نگاه کرد تازه متوجه روحانی مهربانِ سیدی در هواپیما شد. کمی همهمه بود و همه متعجب شده بودند.

بچه چشمانش را خوب مالید، اشتباه نکرده بود روحانی‌ای که در تلویزیون دیده بود حالا همسفر او شده بود سمت مشهد الرضا.

(برای دریافت تصویر بزرگ‌تر بر روی آن کلیک کنید)

با خوشحالی مادرش را صدا زد و گفت: برگرد، برگرد مامان ببین کی اینجاست...

مادر وقتی برگشت چشمانش از اشک پر شده بود و مجال دیدن محبوبش را از او گرفته بود. بچه این بار با راهنمایی مادرش دوربین را به دست گرفت و پیش سید رفت تا عکسی را به عنوان تبرک و به عنوان یادگاری بیاندازد، محافظ‌ها جلویش را گرفتند و توضیح دادند که عکس نگیرد اما حاج سدمسعود اجازه داد و او با کمال خوشحالی عکسی از آن سید مهربان نورانی انداخت و پیش مادرش آمد، عکس را نشان می‌داد می‌گفت دیدید گرفتم.

مادر هم از خوشحالی دلش پرکشیده بود و از امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌ آلاف التهیة و الثناء) به خاطر عیدی‌شان تشکر می‌کرد.

چه عیدی‌ای از این بالاتر که رهبرش و مقتدایش امام خامنه‌ای (دامت برکاته) همسفرشان شده بود به سمت قلب ایران اسلامی.



پی‌نوشت:
امسال حضرت آقا با پرواز معمولی و همراه مردم برای زیارت و سخنرانی در حرم امام رضا (علیه‌السلام) عازم مشهد شدند. ان‌شاء‌اله موسسه حفظ و نشر آثار حضرت آیة اله خامنه‌ای روایت این سفر را به طور کامل به همراه عکس منتشر نمایند.


برچسب‌ها: عکس, نوروز, آقا, سفر
|+ | چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 1:34 | حمید(قابیل) |

[به یقین این یادداشت هنوز کامل نیست اما بهتر از هیچی است!]

نشریات محلی یکی از سخت‌ترین حیطه‌ها و سبک‌های فعالیت رسانه‌ای مکتوب می‌باشد که موفقیت آن نشان از رصد مناسب و پاسخ‌گویی بهنگام نیازهای مخاطبان بومی جغرافیای توزیع نشریه می‌باشد.

در روش‌های تغییر ذائقه مخاطبان جغرافیای هدف، سفارت‌خانه‌های کشوری دیگر اقدام به انتشار مجلات تخصصی و عمومی برای مخاطبان کشور میزبان می‌کنند که ملاک و میزانی برای تشخیص شناخت کشور میهمان از مردمان کشور میزبان است. به طور مثال در کشور افغانستان نشریاتی هم‌چون صدای آزادی تولید می‌گردد که با استقبال عمومی افغان‌ها مواجه شده است و اگر این روند به طور مداوم ادامه یابد شاهد تغییر ذائقه مردمان دیار همسایه خواهیم بود، در کشور ما نیز نشریات بسیاری از سوی سفارت‌خانه‌ها تولید و توزیع می‌گردد که می توان به نشریات کشور هند اشاره نمود.


در این میان جمهوری اسلامی ایران نیاز به آمایش فرهنگی – اجتماعی از مردمان سرزمین خود دارد.

نگاهی که از دوران قریب به یکصدسال گذشته تا کنون بر کشور حاکم بوده است نگاه «مدیریت متمرکز کشوری» در همه ابعاد بوده است و مدیریت سیستمی جایی برای ظهور و بروز نداشته است، درآمد حاصل از نفت و فرهنگ مستعمری حاکم بر این آب و خاک قدرت مانور را از مردمان گرفته و سطح توقع را از دولت بالا برده است به گونه‌ای که حتی برای رفع کوچک‌ترین نیازها، مردم چشم به دولت دوخته‌اند و خود را کنار می‌کشند. این وضعیت در امور اقتصادی به وضوح قابل مشاهده است و نبود تعاونی‌های قوی و مستقل نیز بخشی از نمود این تفکر است. در حوزه‌ی فرهنگ وضع از روح حاکم بر اقتصاد به مراتب وخیم‌تر است و به همین دلیل فرهنگ مهاجم به سادگی در سطح وسیع اقدام به تکثیر سلولی خود می‌نماید.

در این میان نیاز به حضور نشریات محلی به شدت احساس می‌شود. نشریاتی که فرهنگ‌ وسنت‌های بومی را حفظ و بازتولید نماید و با اصلاح آن‌ها، سنت‌های صحیح را نهادیه و به نسل‌های مختلف انتقال دهد و از نگاهی دیگر به رصد و جمع‌آوری فرهنگ‌ وسنت‌ها بپردازد. با افزایش تعداد این نشریات نگاه‌ها و زوایای پیدا و پنهان فرهنگ‌های بومی رصد می‌گردد و اگر این حرکت در سطح ملی انجام گیرد جدای سهولت در تدوین آمایش فرهنگی کشور باعث به روز شدن این آمایش نیز خواهد شد.

نشریه محلی یکی از رسانه‌هایی است که انقلاب اسلامی ایران به شدت به آن احتیاج دارد، نشریه‌ای که بتواند هویت‌های محلی را در عصر شهرنشینی و در این هجوم تفکر غربی و سبک زندگی آشفته مخلوط فرهنگ‌های اجنبی با فرهنگ بومی ایرانی، حفظ و ارتقا ببخشد. انقلاب بیش از آن‌که احتیاج به دانستن و یافتن تهدیدهای بیرونی داشته باشد احتیاج به رصد تهدیدهای درونی دارد و نشناختن ظرفیت‌های محلی و خودی یکی از بزرگترین تهدیدهاست که اگر به آن بی‌توجهی شود سیرت انقلاب به نابودی خواهد گراید.

تا کنون رویکرد حاکم بر مدیران و خصوصا بولتن‌های خبری منتشر شده در سازمان‌ها، روحیه‌ی تهدید محوری است شاید بتوان گفت مدیران ما بیش از آن که ظرفیت‌های بومی و افراد بومی را با ظرافت تمام بشناسند، افراد معاند انقلاب را شناخته به گونه‌ای که حتی ریزترین علایق و مسایل خصوصی آنان را به تفکیک روز و ماه می‌دانند و این همان خطری است که پیشِ‌روی انقلاب است. هنوز بولتن‌هایی را مشاهده نمی‌کنیم که جدای نگاه تهدید‌محور، افراد و ظرفیت‌های انقلاب را  رصد و معرفی نماید، ظرفیت‌هایی را که هنوز ار آن‌ها استفاده نکرده‌ایم و این یعنی آغاز و تسریع پروسه‌ی ضدانقلاب‌سازی و در بهترین و خوش‌بینانه‌ترین حالت آغاز و تسریع پروسه‌ی ساخت افراد سرخورده و بی‌میل به انقلاب.

از این رو است که نشریات محلی می توانند نقش عشایر را برای سرزمین اسلامی ما ایفا کنند و از مرزهای عقیدتی در حیطه‌ی خودشان دفاع نمایند. به امید روزی که مسئولان ظرفیت مردمی ایران را بشناسند.


برچسب‌ها: عکس, نشریات, محلی, انقلاب
|+ | پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۱ | 3:15 | حمید(قابیل) |

امروز می خواستم بمیرم اما وقتی جمله امام را خواندم پشیمان شدم.

(برای دریافت پوستر در اندازه خیلی بزرگ روی تصویر کلیک نمایید.)

امام خمینی (رحمه‌الله):

مثل چمران بمیرید.

صحیفه نور، جلد 14، صفحه 491



برچسب‌ها: خودم, عکس, چمران, مرگ
|+ | چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ | 14:49 | حمید(قابیل) |

خیلی مطالب هست که باید درباره‌اشون بنویسم. قسمت دوم دیدار با مادر شهید احمدی‌روشن که یادم نرفته و منتظر یک موقعیت خوب برای انتشارش هستم. درباره رایتل هم نوشتم که باز اون رو باید یک موقع دیگر منتشر کنم. درباره رحلت آیت‌اله خوشوقت که واقعا داغی بود بر جگرم هم باید بنویسم که خدا توفیق بهم بده که بتونم بنویسم. از دوستِ مثل داداشم هم درخواست کردم مهمون وبلاگم بشه که فعلا قبول نکرده است.

خواهرم هدیه‌ای برایم با دقت درست کرد که بهانه‌ای برای به روز کردن وبلاگم شد. نقاشی زیبایی که برایش وقت گذاشت و در کنارش شعر پروین اعتصامی که همیشه پدر بزرگم مانند چند روز پیش برایمان می‌خواند را نوشت.

(برای دریافت تصویر بسیار بزرگ، بر روی تصویر زیر کلیک بفرمایید.)

گفت با جوجه مرغکی هشیار

که ز پهلوی من مرو به کنار

گربه را بین که دم علم کرده

گوش ها تیز و پشت خم کرده

چشم خود تا به هم زنی بردت

تا کله چرخ داده ای خوردت

جوجه گفتا که مادرم ترسوست

به خیالش که گربه هم لولوست

گربه حیوان خوش خط و خالیست

فکر آزار جوجه هرگز نیست

سه قدم دورتر شد از مادر

آمدش آنچه گفته بود برسر

گربه ناگاه از کمین برجست

گلوی جوجه را به دندان خست

برگرفتش به چنگ و رفت چو باد

مرغ بیچاره از پی اش افتاد

گربه از پیش و مرغ از دنبال

ناله ها کرد زد بسی پر و بال

لیک چون گربه جوجه را بربود

ناله ی مادرش ندارد سود




برچسب‌ها: عکس, خواهرم, هیه, خوشوقت
|+ | پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۱ | 23:27 | حمید(قابیل) |

[جمعه، 28 صفر، 22 دی 1391، ساعت 15:10]

چند دقیقه‌ای از ساعت سه بعدازظهر گذشته بود، بچه‌ها داشتند جمع می‌شدند. همه سردشان شده بود و منتظر، منتظر این که همه‌ی آن‌هایی که قرار بود، بیایند. شروع کردم به حال و احوال‌پرسی. آقای دژاکام هم آمده بود و مثل همیشه گرم و سرزنده احوال‌پرسی کردند. خب چند باری خواب همدیگر را دیده بودیم و این باعث می‌شد خاطرات خوبی برای یکدیگر زنده شود.

(برای دیدن عکس‌ها با اندازه و کیفیت بالا بر روی آن‌ها کلیک کنید)




وارد خانه که شدیم بچه‌ها جلوی تلویزیون نشسته بودند و داشتند مستند نگاه می‌کردند، علیرضا هم بود. مستند پدرش را با ولع نگاه می‌کرد.





مادر و پدر مصطفای شهید گفتند تازه شروع شده بفرمایید داخل.




رفتم کنار پدر شهید، برگشت رو به من کرد و گفت خوب موقعی رسیدید، تازه شروع شده، می‌خواست بگوید پسرش فکر همه چیز را کرده است، حتی فکر مهمان‌های بابا.




بالاخره مستند تمام شد و نوبت رسیده بود که پدر صحبت کند. هابیل گفت که این مراسم به نشانه تعظیم خانواده شهداست و آمدیم سرسلامتی بگوییم و قدر این حرکت شهید پرور یعنی شهادت مصطفای شهید را بدانیم. این بچه‌ها بچه‌هایی هستند که درباره مصطفی زیاد نوشتند و پوستر یا نماهنگ درست کردند. دوست دارند پای صحبت‌های شما بنشینند.




پدر با این‌که خسته بود و از مستند پخش شده متأثر، شروع کرد و گفت، خوش‌آمدید، دیشب هم در جمع دانشجویان دانشگاه شریف هم گفتم که عزاداری خوب است اما قبل از عزاداری باید سبک زندگی شهدا را دانست، گفت بعد از رحلت حضرت رسول اکرم (صلی‌اله‌علیه‌وآله) آن قضایا برای جانشینی پیش آمد و بعدها هم در شام وضعیتی پدید آمد که هزاران مردم از ورود رقاصه‌ها به شهر حمایت می‌کردند، چرا؟ به خاطر این که سبک زندگی و دینی که حضرت رسول آورده بود را نفهمیده بودند و آن را اجرا نکردند.




گفت پسر من سه ویژگی داشت، دینداری، ولایت‌مداری و خدمت به مردم. این‌ها نشان دادند که اگر صحبت‌های حضرت آقا را سرمشق خود کنید به چه مقام‌های والایی می‌رسید. این‌ها ندای قرآن را پاسخ دادند که يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ. تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ (اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذابى دردناك نجات بخش  به خدا و فرستاده‏اش ايمان بياوريد و در راه خدا با مال‏ها و جان‏هايتان جهاد كنيد، اين (ايمان و جهاد) براى شما بهتر است اگر بدانيد)[سوره صف]



این‌ها از همه چیز دل کنده بودند، با این که مصطفی از شدت عشق و علاقه به علیرضا حاضر بود جان دهد اما در لحظه آخر من مطمئنم که از علیرضا هم دل کنده بود.

در دست‌نوشته‌های شهید مطلبی را دیدم که نوشته بود که خدایا شهادت را از تو می‌خواهم نه در مقابل اعمالم بلکه از سر عشق به تو. می‌گفت این پسر امانتی دست من بود که نمی‌دانستم چه گوهری بود و بعد از شهادت تازه برایم گفتند و من شنیدم.

قسمت‌هایی از صحبت را اینجا ببینید:




پی‌نویس:

یک- قسمت بعدیش شیرین‌تره...صحبت‌های مادر شهیده

دو - دریافت مجموعه عکس با کیفیت از این دیدار، سری اول(4Mb):
دریافت

سه مشاهده و دانلود همین فیلم در اپارات: مشاهده

چهار- مطالب مرتبط:

      1- مصطفای شهید 1 (فیلمی از مراسم تششیع در امامزاده علی اکبر- چیذر)

      2- مصطفای شهید 2 (گزارش تصویری اولین شب وداع خانواده شهید بر سر مزار مصطفی)

      3- مصطفای شهید 3 / روضه بر سر مزار (فیلم)




برچسب‌ها: عکس, فیلم, شهید, هسته‌ای
|+ | دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ | 12:54 | حمید(قابیل) |

خیلی دسکتاپم (میزکاربری) رو دوست دارم. این رو پیش یکی از طلبه‌ها بودم انداختم و با فتوشاپ دستی سر و رووش کشیدم. کتاب‌ها رو هم دست نزدم. همین‌ها کنار هم بودن.

برای دریافت تصویر بسیار بزرگ، روی عکس کلیک کنید.

اجزایی کنار هم هستند که برای من شیرینه. فقط اومدم بگم این عکس رو دوست دارم، حرف زیادی ندارم. در مورد یه تصمیم‌هایی هم دارم فکر می‌کنم؛ یه سری کارها و اقدام‌ها توی زندگی، تشکیل برخی مجموعه‌ها.

بهونه نوشتنم شیرینی این عکس بود.


پی‌نویس:

یک - برای این که تصویر توی دسکتاپ خوب بیاد اون رو در حالت فیت (Fit) قرار بدید.

دو - درباره انتخابات باید شروع کنی به رصد، البته اگه تا به حال رصد نکردی.

سه - رهبرانقلاب 19 دی 1391 دردیدار مردم قم: آن كسانی كه راجع به انتخابات توصیه‌هایی می‌كنند، حواس‌شان باشد به دشمن كمك نكنند/ دائما نگویند انتخابات باید آزاد باشد، از اول انقلاب 34 انتخابات داشتیم، كدامش آزاد نبوده است؟



برچسب‌ها: عکس, عمامه, دوست, خودم
|+ | سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ | 13:58 | حمید(قابیل) |

همیشه هیجان‌انگیزترین قسمت‌های زندگی‌ام یک ارتباطی با امام خمینی (رحمه‌اله) پیدا می‌کنه. مثل همین مطلب که دوست دارم درباره امام خمینی باشه.

کسی که واقعا دوستش دارم. البته این شعر شاید مربوط به این عکس نباشد اما از بین عکس‌هایی که کمتر منتشر شده دوست داشتم عکس امام خمینی را همراه با مادر انقلاب یعنی همسرشان بگذارم.


اى عشق، ببار بر سرم رحمت خويش         اى عقل، مرا رها كن از زحمت خويش

از عقـــــــل بريدم و به او پيـــــوستم           شايد كشدم به لطف در خلوت خويش

برای دیدن تصویر بزرگ‌تر روی عکس کلیک کن

اى پيـــر، مــــــرا به خانقه منزل ده      از يـــاد رخ دوست، مُراد دل ده

حاصل نشد از مدرسه، جز دورى يار    جانا مددى به عمر بى‏حاصل ده


پی‌نوشت:

یک - رباعی‌های حضرت امام خمینی (رحمه‌اله)

دو - مطالب مرتبط:

   لیلة القدر 14‌ام خرداد

    خلوت


برچسب‌ها: شعر, عکس, خمینی, مادر
|+ | چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ | 22:25 | حمید(قابیل) |

گفت: از فلانی چه خبر؟

گفتم: خبر ندارم.

گفت: مگر دوست نیستید؟

گفتم: چرا، اما خیلی وقت است زندگی‌مان از هم جدا شده است.

گفت: خیلی حیف شد.

دیگر نگفتم که مواظب همین رابطه اندکمان باشد. کاش عهد نبسته بودیم و آن وقت برخی کارهایش را می‌گذاشتم پای دنیا و دوستی‌های کوتاهش!



برچسب‌ها: اخوت, عهد, دوست, عکس
|+ | چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ | 7:46 | حمید(قابیل) |

خدابیامرزدش، شهید حاج آقا اسکندری می‌گفت «هر وقت مسئله‌ای پیش اومد، بیا و از بالا بهش نگاه کن».

قضیه‌ی ستّار بهشتی هر چه باشد باید آن را در کنار بقیه مسائل دیدش، این مطلب که ما الآن داریم به انتخابات نزدیک می‌شویم قضیه‌ای است که همه فعالین می‌دانند، این که در فیس‌بوک حرکت‌های زیادی شروع شده است چیزی است که باز همه فعالین می‌دانند، باید ذهن‌ها را معاصر کرد، أخوی، ما بچه‌های دوران جنگ نرم هستیم و هشت ماه با همه ابرقدرت‌ها جنگیده‌ایم و اگر داد نمی‌زنیم دلیل بر نفهمی‌مان نیست، بله، می‌بینیم که در برخی جاها دوباره دارد اشتباه صورت می‌گیرد.

مسائل اقتصادی، بی‌آبرو کردن نظام، گرفتن اعتماد مردم، القاء بی‌ثباتی در کشور، ارائه تصویری ناقص از وضعیت کشور و تحلیل نکردن درست قضایا و مشکلات معیشتی مردم، ازدیاد تارنماهای اینترنتی در قالب تارنماهای خبری- تحلیلی و بسیار موارد دیگر همه و همه نشان از تحرکات جدید دارد.

این آب و خاک را چه کسی باید حفظ کند؟ ملائک مسوّمین یا مریخی‌ها یا خودِ ما؟ آن کسی که الآن در نظام پُستی دارد کیست؟ آیا جزو ملائک است یا مریخی‌ها و یا از خودمان است؟

باید حواسمان باشد که به صورت نقطه‌ای مسائل را نبینیم و به صورت پازلی نگاه کنیم. این که حرف من را غربیان و یا دل‌باختگان آنان، قرآن سرنیزه کنند نشان می‌دهد که حرکت‌مان درست به نفع آنان بوده است، با من بخوان «کلمة الحق یراد بها الباطل».

به برخی بگوییم داری روشنفکر می‌شوی، بهش برمی‌خورد و می‌گوید طرف‌دار اسلام ناب محمدی هستم و جزو روشنفکری‌ای که بیمارگونه متولد شد نیستم. روشنفکری من مانند شیخ فضل اله شهید است و حواسش نیست که حوادث جدید نسل و مدلی جدیدی از هر تفکری را می‌زاید و انسان شاید نفهمد که ضربه می‌زند. (این بند منظورم برادرم نیست)

فکر کنم منظور من واضح است و مطلب هابیل عزیزتر از جانم را نشانه گرفته‌ام نه خود او را. برادرم این سخن را دوباره بخوان:

من اگر يك وقتى توى نماز جمعه يك حرفى ميزنم، اين ابتدا به ساكن نيست؛ حرف خصوصى، پيغام خصوصى، نصيحتِ لازم انجام ميگيرد، وقتى انسان ناچار ميشود، يك حرفى را مى‌آورد در علن بيان ميكند. من پيغام دادم، گفتم اين را شما داريد شروع ميكنيد، اما نميتوانيد تا آخر كنترل كنيد؛ مى‌آيند ديگران سوءاستفاده ميكنند. حالا ديديد آمدند سوءاستفاده كردند. مرگ بر اسرائيل را خط زدند! مرگ بر آمريكا را خط زدند! معناى اين كار چيست؟ آنى كه وارد عرصه‌ى سياست ميشود، بايد مثل يك شطرنج‌باز ماهر هر حركتى را كه ميكند، تا سه تا چهار تا حركت بعد از او را هم پيش‌بينى كند. شما اين حركت را ميكنى، رقيبت در مقابل او آن حركت ديگر را خواهد كرد؛ بايد فكرش باشى كه تو چه حركتى خواهى كرد. اگر ديدى در آن حركت دوم، تو درميمانى، امروز اين حركت را نكن؛ اگر كردى، ناشى هستى - حالا تعبير بهترش اين است - توى اين كار، توى اين بازى، توى اين حركت، ناشى هستى، ناواردى. اينها نميفهمند چه كار ميكنند؛ يك حركتى را شروع ميكنند، ملتفت نيستند كه در حركات بعد و بعد و بعد، چطور در خواهند ماند؛ مات خواهند شد. اينها را بايد محاسبه ميكردند. مطلب اصلى اين بود. امام خامنه‌ای (دامت برکاته)- 6 آبان 1388

مطالبه‌ی این که نظام باید موضع بگیرد حرف درستی است، باید مطالبه کرد، یعنی این همان کلمه حق است اما برادر من باید مسئله را پازلی دید، چه کف و سوتی برای شمای رویش انقلاب می‌زنند. یادت است که گفته بودم انتقاد کردن خوب است اما لابه‌لایش تحلیل هم بد نیست، برخی مطالب را بیان کردن هم خوب است. چرا خودت حداقل تحلیل از این موضوع ستار بهشتی که در رسانه‌های غربی بیان شده بود ندادی؟ نگفتی این‌ها چه خطی را دارند دنبال می‌کنند؟ این به نفع مردم نبود؟ و تو را به خدا نگو که چرا من این کار را نکردم، جایگاه تو و من متفاوت است.

همین‌قدر کفایت می‌کند و صد البته دلم خون است که موضع به موقع، به هنگام، دلنشین گرفتن برخی مسئولین برای ما آرزو شده است.


پی‌نوشت:

یک- به در می‌گویم که دیوار بشنود...

دو- برای مطالعه بیشتر کلیک کنید:       

>> فرق انتقاد با نق زدن

>> انتقاد درست چیست و چگونه پازل دشمن را تکمیل نکنیم

>> انتقاد و عمل

>> فرق انتقاد و تخریب



برچسب‌ها: ستار, بهشتی, عکس, هابیل
|+ | جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ | 16:30 | حمید(قابیل) |

مطلبی را داشتم می‌نوشتم که لازم بود به آرشیو نوشته‌هام رجوع کنم، در میان نوشته‌هام به یکی از نامه‌هام برخوردم که درباره حلقه مربیان شجره طیبه صالحین نوشته بودم. آن زمان مسئول حلقه، یکی از دوستانم بود که براش این نامه رو نوشتم. نکات خوبی داره و بازخوانی‌اش برای خودم خوب و مفید بود:

ساعت: 01:47 دقیقه بامداد، روز جمعه 16 بهمن 1388

واقعاً کمی دلهره دارم. مهم‌ترین قسمت حرکت، تشکیل قوی و خوب حلقه مربیان است. سلایق گوناگون گرد هم جمع می‌شوند. باید به گونه‌ای حرکت کرد که وحدت ایجاد شود. کسانی گرد هم آمده‌اند که شاید آرمانی را در ذهن خود پرورانده‌اند و حال باید آرمان را برای همه ترسیم کرد.

اگر صالحین حرفی برای گفتن دارد، صحنه‌ی هنرمندی و بیان آن این‌جاست.

هر چه کردیم را شاید دیگر مدیران نیز بتوانند انجام دهند اما حرکت و نسبت سرعت آن بستگی به این حلقه دارد، این‌جاست که تفاوت سخن ما با دیگران آغاز می‌شود.

این‌جاست که نباید و نمی‌توان با نقش بازی کردن، کار را جلو ببریم. بلکه باید مربیان را ساخت و آه که چه‌قدر سخت است.

منِ مربی ندیده‌یِ بی‌نورِ سراپا تقصیر که هنوز لذت عبادت را نچشیده و در انجام واجبات و در ترک حرام‌های الهی پایم لنگ است، چگونه می‌توانم برنامه‌ریزی کنم. آه که راه را نپیموده‌ام و هراس آن دارم که بیشتر از پیش، در آتشِ جهل مرکب خویش بسوزم.

آیا کسی که در سحر؛ خواب را بر آگاهی و یقظه؛ گناه را بر ثواب ترجیح می‌دهد می‌تواند داد سخن برآورد؟!

آیا کسی که از اعماق وجود فالحق ما رضیتموه و الباطل ما اسخطتموه و المعروف ما أمرتم به و المنکر ما نهیتم عنه را نگفته است می‌تواند سخن از ولایت و مسلمانی بزند؟!

آیا به سُخره گرفته‌ام اله عالیمان را؟

مگر نفرمود إن الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر؟ پس چگونه نماز را وسیله‌ی تقرّب نمی‌دانم؟

فقط می‌توان با عجز فریاد برآورد که:

یا مولای! ما هکذا الظن بک و لا أخبرنا بفضلک عنک یا کریم و یا رب

از حفره‌های درونی و از تلبیس ابلیس رجیم واهمه دارم. از خودم بر خودم می‌ترسم. بگذریم.

مهم‌ترین خواسته از حلقه‌ی مربیان، ارتقاء سطح بینش و تقوای مربیان است.

مهم‌ترین درخواست بنده از مسئول حلقه‌ی مربیان، اهتمام، برنامه‌ریزی و وقت‌گذاری است.

آقا (....)، برادرم!

اگر این حرکت، صحیح انجام نگیرد، ذوق‌ها کور خواهد شد و اما اگر صحیح، انجام گیرد، موجبات رضایت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) حاصل و فراهم می‌گردد.

حضرت آقا فرمودند که خداوند وعده داده است که: إن تنصروا الله ینصرکم و یثبّت أقدامکم، پس باید به فکر نصرت او باشیم نه نصرت دشمن او.

در طول این مدت کوتاهی که بنده در صالحین هستم، سعی کردم، الگوی خود را منشِ رهبری قرار دهم. برخی از بنده باج خواستند، سعی کردم ندهم. برخی از من تزلزل خواستند سعی کردم نشان ندهم.

به صراحت عرض کنم که این خواسته‌ها از روی غفلت است. پیش‌بینی دوران سختی را بر اساس حوادث موجود دارم.

ما آمده‌ایم که اسلام ناب ممدی رواج پیدا کند. اسلامی که امام خمینی (رحمه‌اله) آن را به ما معرفی نمود.

آمده‌ایم برای رضای خدا به ایتام آل محمد (صل الله علیه و آله و سلم) رسیدگی نماییم.

آمده‌ایم که تصورات باطل را به اراده‌های پولادین مبدّل سازیم.

آمده‌ایم که جامعه، رشد عادلانه داشته باشد نه این که خمودگی رایج گردد و یا رشد کاریکاتوری مطلوب شمرده شود.

آمده‌ایم بسیج عزیز را حقیقتاً تبدیل به نیروی ولایت کنیم.

آمده‌ایم سطح دغدغه‌ها را بالا برده و خودسازی فکری و روحی از اهم امور قرار بگیرد.

آمده‌ایم نقشه‌ی دشمنان اسلامِ مظلوم را نقشِ بر آب کنیم.

آمده‌ایم کارایی اراده و ایمان و تلاش را بر رخ عالمیان بکشیم.

آمده‌ایم نماینده‌ی قشر محروم باشیم و اشرافی‌گری را منسوخ شده اعلام کنیم.

آمده‌ایم آرمان‌های انقلاب را در خود و نسل‌های آینده نهادینه کنیم.

آمده‌ایم قنبر ولایت باشیم.

امان از امتحانات دشوار الهی.

برادرم، دوستِ خوبم!

به آن‌چه که باید بشود نظاره کن، مدارا کن ولی در آن‌جا که باید محکم باشی، محکم باش.

ما می‌توانیم.

آن مربی‌ای پسندیده است که در فکر خودسازی باشد. به دنبال بصیرت باشد.

دو عنصر کتاب‌خوانی و مشورت باید احیا گردد. باید فاصله‌ی میان مربیان و مسئولین را کم کنیم. باید اعتماد به مسئولین را رواج دهیم و در عین حال، نقدِ منصفانه و مطالبه به حق را نباید لگدمال کنیم.

ما تفریحاتی را باید سامان دهیم تا رفاقت و صمیمیت بین مربیان زیاد گردد و در عین حال حداقل، نرمشی را در طول هفته داشته باشند. (والیبال+استخر+گاهی کوهنوردی)

جلسات دید‌دهنده و انگیزشی را باید ترتیب دهیم و در برنامه بگنجانیم. مانند (.........) (فصلی 2 بار)

جلسات تحلیل سیاسی را با هم‌کاری آقای (....)، آقای (....) باید تنظیم نماییم تا سطح دید و بررسی مسائل بیشتر گردد. (3 هفته یک بار)

جلسات هفتگی که در آن سطح فکری مربیان بالا می‌رود. ( هفته‌ای 1 بار)

کارگاه نقد گروه‌ها که در آن فیلمی از گروهی گذاشته می‌شود و انتقال تجربه صورت می‌پذیرد.

مربیان باید ایمیل درست کنند و برای این کار باید برگه‌های آموزش و استفاده از ایمیل با کمک حلقه رسانه تهیه گردد. در آینده‌ی نزدیک سامانه‌ی اینترنتی را راه می‌اندازیم. باید نشریان ساندویچی و کوتاه طراحی گردد.

دو چیز برای خودم مهم است: یکی این که آقای (....) ارائه تجربه نماید و آقای (...) روضه بخواند. دوم این که چند فیلم را مربیان ببینند. مانند: انجمن شاعران مرده، دار و دسته فوتبالیست‌ها و ...


پی‌نوشت:

اسم‌ها را سانسور کردم چون به نظرم محتوای نامه مهم‌تر از اسم‌هاست.

مخاطب خاص: با پیامک درست نمی‌شه..



برچسب‌ها: عکس, خود, نامه, دوست
|+ | جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ | 20:32 | حمید(قابیل) |

دیروز غدیر یعنی روز عید الله الاکبر بود. اتفاقات خوب از شب قبلش شروع شد، دیدن دوستان و خواندن خطبه غدیر در جمعی از دوستان و درد و دل و ..

دیروز هم صبح خونه‌ی یکی از هم محلی‌ها هیئت رفتم، که دم در، یکی از دوستایی که خیلی وقت بود ندیده بودمش رو دیدم، پشت سرش رفتم خونه‌ی یکی از دوستان که از حج برگشته بود. اون جلسه خیلی برا من پُربار بود و تازه فهمیدم که امروز روز سنگینی برامه و پر از مطالب مهم. بعدش که رفتیم منزل یکی از دوستان دیگه و قدم نورسیده‌شون رو تبریک گفتیم.

بعد از اون هم رفتیم دیدار علماء، البته قرار بود علمای بیشتری رو ببینیم اما دیگه فرصت نشد.



برای دیدن تصویر خیلی بزرگتر برای روی تصویر کلیک کن

پیش حاج آقای جاودان رفتیم توی حسینیه‌ای که قبلاً منزل آشیخ مرتضی زاهد، یگانه عالم عارف تهران قدیم بود، رفتیم. خیلی نورانی، هر وقت پیش حاج آقا می رم اولین حسی که بهم منتقل میشه فهم و عمق ایشونه، دوم راستی و درستی ایشونه. عیدی‌مون رو از حاج آقا گرفتیم و چه قدر حسرت خوردم به از دست دادن روزهایی که با حاج آقا هر روز کلاس داشتیم.


برای دیدن تصویر خیلی بزرگتر برای روی تصویر کلیک کن

بعد از زیارت حاج آقای جاودان، به منزل آیت الله میرسجادی نوه‌ی آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی مرجع بزرگ عالم اسلام رفتیم، سال‌ها قبل خیلی از محضرشون استفاده می‌کردیم و پای درسشون بودیم و برخی اوقات هم به منزلشون می‌اومدیم. کم توفیقی که شاخ و دُم نداره. مثل همیشه باطریم فول شارژ (Full Charge) شد و شیرینی چشم در چشم شدن با ایشون و گوش دادن به حدیث از زبان ایشون توی دهنمه. عیدی‌مون رو هم گرفتیم. ایشون خیلی بزرگوارند. کاش بعدها درباره ایشون بنویسم.


رسول گرامی(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: برتری عالم بر عابد همچون برتری ماه شب چهاردهم بر دیگر ستارگان است.

در سخنی دیگر فرمود:
از جبرئیل پرسیدم: آیا عالمان گرامی ترند یا شهیدان؟
گفت: یک عالم نزد خدا از هزار شهید گرامی تر است، زیرا پیروی عالمان از پیامبران است و پیروی شهیدان از عالمان.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:‌ نگاه به چهره عالم عبادت است و نیز فرمود: نگاه به چهره عالم برای تو برتر از آزاد کردن هزار برده است.

کتاب مفاتیح‌ الحیات، صفحه 350



پی‌نوشت:

و چه قدر دلم می‌خواست...



برچسب‌ها: غدیر, دوستی, اخوت, علما
|+ | یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ | 7:17 | حمید(قابیل) |

چه لذتی است در این صبح سرد پاییزی

کنار پنجره باشم در انتظار خودم

برای دیدن تصویر بزرگتر برای روی تصویر کلیک کن

حضرت آیت اله مجتهدی می‌فرمایند: ‍[مخاطب طلبه‌ها بودند اما برای همه است] یکی از رموز موفقیت من، نداشتن رفیق است به این معنی که اگر طلبه‌ای ببیند که داشتن دوست و رفیق، نه تنها او را در درس و بحث کمک نمی‌کند بلکه مانع تحصیلات او خواهند بود، چنین طلبه‌ای باید از رفاقت با این‌گونه دوستان خودداری کند و من چنین رفقایی نداشتم زیرا امروزه کم پیش می‌آید که رفقای انسان، شرایط رفاقت را که در احادیث و روایات آمده است رعایت کنند. البته رفیق خوب، بهتر از تنهایی است، مقصود این است که رفیق خوب، که آدمی را در طی مراحل عالیه الهی کمک کند کم است.

بعضی در قیامت می‌گویند «فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم» (سوره شعراء آیه 100) ما امروز هیچ شفیعی نداریم و دوست دلسوزی هم نداریم، معلوم می‌شود دوست خوب در قیامت به درد انسان می‌خورد. (از کتاب آداب الطلاب)


پی‌نوشت:

عید غدیر نزدیکه...



برچسب‌ها: عکس, خود, مجتهدی, دوست
|+ | شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ | 12:27 | حمید(قابیل) |

صحبت‌های دیشبمان که یادت نرفته است، قول و قرارهایی که با هم گذاشتیم.

هیچ وقت دیشب را فراموش نکن، حتی آش شله‌قلمکار سیدمهدی را.


دیشب به من زیارت امام‌زاده صالح خیلی چسبید و نمی‌دانم تو چه احساسی داری و خوشحال بودم که با همیم و سخت بود جداشدنمان.

برای حمیدت دعا کن.


برچسب‌ها: دعا, آش, عکس, دوست
|+ | یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ | 18:1 | حمید(قابیل) |

این متن مخاطب خاص داره لزومی نداره بخونی:

خودت خوب می‌دانی که من چه می‌کشم.

در این مدت تو هم زجر کشیدی و من خبرش را خوب می‌دانم و حتی نگرانی‌ام آن قدر زیاد شده است که خواب می‌بینم، خوابی که تو مرا از این نگرانی‌ها نجات داده‌ای.



خودت خوب می‌دانی که چه می‌کشیم.

من منتظر تو و تو منتظر من و هر دو منتظر شکسته شدن این دیوارهای بینمان. شنیده‌ام که شب‌ها نه بلکه روزها نیز برای من دعا می‌کنی و من منتظر نگاه تو.

نمی‌دانند چه می‌کشیم.

آن‌ها همه‌اش به فکر خودشان هستند و نه به فکر من و تو و فاصله ای که بینمان است. اصلا این‌ها را برای تو می‌نویسم که می‌دانم این‌ها را می‌خوانی، چه می‌فهمند کسانی که سرگذشت بین من و تو را نمی‌دانند.

خوب می‌دانم که تو چه می‌کشی.

یادت هست که آن شب چه چیزی گفتم؟ پیش خودت بماند که بالاخره این روزها هم تمام می‌شود و بالاخره همه مشکلات به سر می‌آید. هر چه کردم دیدم جایی بهتر از این خانه کوچک مجازی‌ام جایی برای نوشتن من و خواندن تو نیست. حتی اگر نظر هم نگذاری.

دو شب پیش خواب تو را دیدم و منتظر فرصتی که آن را بیان کنم و چه سخت است نرسیدن فرصت‌ها.

هر چه خواستم شفاهی بگویم نشد، گفتم خصوصی بگویم نشد. بالاخره در این وبلاگ مجبور شدم بنویسم و تو آن را می‌‌خوانی و فقط تو می‌فهمی که چه می‌گویم.



مدتی است که شب‌ها خواب ندارم، اصلا تازه دیشب فهمیدم چندم مهر هستیم و تازه امروز فهمیدم که امروز چهارشنبه است.

مدتی است که تلفن‌ها را جواب نمی‌دهم. خیلی‌ها را که اصلاً متوجه تماسشان نمی‌شوم چون یا گوشی خاموش است و یا در حالت سکوت. درست مثل خودم.

دل و دماغ کار کردن ندارم، نه ناامیدی نه، اتفاقا کلی فکر و روش برای کار می دانم اما دلم به کار نمی‌رود. و احتمالا از هفته بعد بر سر کار جدیدی بروم.

دو شب پیش که خوابت را دیدم کمی انرژی گرفتم، همه‌اش به خودم و این که چه بر سرم می‌آید فکر می‌کنم. بهتر بگویم چه بر سرم آمده است و می‌دانم این‌ها تو را نگران‌تر می‌کند ولی می دانم که می‌دانی.

هنوز منتظرم که با تو صحبت کنم. پیله دورم یا من را خواهد کُشت و یا این که پروانه خواهم شد.

حوصله‌ام کوچک و کم است وگرنه این ها را نمی‌نوشتم و در دلم نگه می‌داشتم.

باورت شده که چشم به راه من هستی و باورت می‌شود که فقط به همین امید زنده‌ام.

تو را دوست دارم فقط به خاطر این که بوی خدا را می‌دهی و می‌دانم و مطمئنم خدا نیز راضی است که تو را دوست داشته باشم.


خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)

هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!

پی‌نوشت:
برخی خاطره‌ها و حرف‌ها رو مخصوصا توی سفر ضبط می‌کنم. این رو توی طلایه در فروردین 1391 ضبط کردم:  دریافت صدا با حجم یک مگ و فرمت mp3


برچسب‌ها: عکس, خود, خواب, دوست
|+ | چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ | 17:45 | حمید(قابیل) |

دور از مني و هنوز هم روي لجي

 چون آينه اي و با من انگار كجي

 چندي است كه ورد شب و روزم اين است

 اي عشق بيا اجي مجي لا ترجي!!

برای دیدن تصویر بزرگ‌تر روی تصویر کلیک کنید

برای عشق تعاریف و معانی مختلفی گفته شد: علاقه مفرط به چیزی، دوست داشتن چیزی بیش از حد معمول، شگفت دوست به حسن محبوب، در گذشتن از حد در دوستی و آن عام است كه در پارسایی باشد یا غیر آن ـ یا كوری حسن از دریافت عیوب محبوب «حبّ الشیی یعمی و یصّم» یا اینكه گفته شده است ـ مرضی است از قسم جنون كه با دیدن صورت زیبا پیدا می‌شود و گویند آن مأخوذ از عَشَقه است و آن نباتی است كه آن را لبلاب گویند، چون بر درختی بپیچد آنرا خشك و زرد نماید، همین حالت ـ عشق را است كه بر هر دلی طاری شود صاحبش را خشك و زرد و مریض احوال نماید.

دارد غلط درون لغت نامه دهخدا

باید نوشت روبروی عشق کربلا...!


پی نوشت:

برخی میگن عشق مال بچه گربه‌اس...(چی بگم خودتون قضاوت کنین)



برچسب‌ها: دوستی, عشق, عکس, کربلا
|+ | جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ | 17:55 | حمید(قابیل) |

در این مدت چند مطلب درباره دوستی می‌خوام بگذارم:


فقط با دوست می‌توان قهر کرد

غریبـه که نـاز نمی‌کـشد!



چو یار ناز نماید شما نیاز کنید...

قال علی علیه‌السلام فی غررالحکم:
إصحب من لا تراه و کأنه لا غناء به عنک، و إن اسأت إلیه هحسن إلیک و کأنه المسیء

مصاحبت کن با کسی که نبینی او را جز آن که گویا به تو نیازمند است، و اگر به او بدی کنی او به تو نیکی کند بدانگونه که گویا او به تو بدی کرده است.


پی‌نوشت:
درباره این هتاکی‌ها به حضرت رسول (درود خدا و ملائک بر او و خاندان مطهرش) دستم یاری نمی‌کنه مطلب بنویسم. ایشاالله به زودی می‌نویسم.



برچسب‌ها: دوستی, حدیث, علی, ناز
|+ | سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ | 13:34 | حمید(قابیل) |

این مطلب مخاطب خاص داره، البته شاید تو رو هم در بر بگیره:

برخی اوقات است که آدم شالوده زندگی از دستش در می‌رود و می‌گوید هر چه بادا باد. هر چی شد همون خوبه. بدون برنامه‌ریزی و تلاش و نگاه حکیمانه. حالتی هستش که تجربه کنندگانش می‌دانند چه می‌گویم. حالتی که آدم احساس می‌کنه دیگه فایده‌ای نداره.

یک کم خوب که به دور و اطرافم نگاه می‌کنم، می‌بینم حق من این نیست که این‌جا باشم. حق من خیلی بیشتره و مقصر هم کسی نیست. البته نه این که دیگران هم حالا فکر کنند بی‌تقصیرند و سوت بزنند و قدم زنان از کنارم رد بشوند، نـُـچ. حرف اینه که مقصر خودمم. خلاصه درد و دل نکنم اما انگاری که تو هم باید حساب و کتاب کنی و دو دو تا چهار تا. اتفاقا همیشه دو دو تا، چهار تا میشه به شرطی که خوب محاسبه کرده باشی و قواعد آفرینش و خدا را رعایت کنی.

مدتی هست که از خیلی چیزها دور شدم، قلبی می‌گم ها. خیلی وقته که دوستام رو کمتر می‌بینم، خیلی وقته که محبت‌های از صمیم دل کمتر شده ( البته این خیلی وقتی که میگم مبالغه است البته تا حدی)، یادش بخیر یکی از بچه‌های دوران دبیرستان با این که دوستش رو توی مدرسه می‌دید باز با هم قرار داشتن دوشنبه‌ها بروند کنار مزار شهدا همدیگر را ببینند و حرف حساب بزنند. تنهایی زندگی نمی‌کردند. البته اگه دو نفر دلاشون خدایی باشه دوستی‌ها و حرف‌های عمیق برا هم دارند، البته احساساتی نباید بشیم که زبونم لال حدود رو رعایت نکنیم و همه چیز رو بگیم.

دقت کردی توی همین متنم چقدر «البته» می‌گم؟ البته این هم برای اینه که روزگار این‌قدر شرایط برا آدم درست می‌کنه که آدم محتاط میشه.

یادش بخیر و خدا رحمتشون کنه، آیت‌اله مجتهدی نقل می‌کردند که یه عده یه بنده خدایی را توی بیابون دیدند که یه چوب گرفته دستش و هی داره دور خودش می‌چرخه. بدنش هم لخته و به اندازه‌ای که عورتش رو بپوشونه پارچه داره. نزدیکش شدند و پرسیدند: «عمو! چی شده؟ چرا این قدر هراسونی؟» اون فرد هم گفت: « خواب بودم که دزدها اومدند و من رو غارت کردند و دار و ندارم رو بردند. حالا نمی‌خام خواب باشم و می‌ترسم یهو ناغافل خودم رو بدزدند.» . حاج آقا میفرمودند، راست گفته این بنده خدا، الان آدم باید چند تا چشم هم قرض کنه و دور خودش با چوب بگرده که خودش رو ندزدند. زمونه این‌طوری شده. باید مراقبت کرد.

تو هم دعا کن که من بتونم مقابله کنم، جدی، هنوز به شوخی گرفتم، دعا کن جدی بتونم. هنوز امیدم به این جمله حاج آقا جاودانه (مضمون):

لامپ مهتابی که می‌خواد روشن بشه اولش هی استارت می‌خوره روشن میشه دوباره خاموش میشه، دوباره استارت می‌خوره روشن میشه دوباره خاموش میشه، اگه هی این کار ادامه پیدا کنه مهتابی کامل روشن میشه و روشن می‌مونه. آدم هم اگه عیبی داره باید هی برطرفش بکنه اگه دوباره سراغش اومد دوباره باید برطرفش بکنه شاید پنج سال شاید ده سال هم طول بکشه اما قطعاً برطرف میشه و شما پیروز می‌شید. قطعاً پیروز می‌شید. دقت کنید، حتماً حتماً پیروز می‌شید.


پی‌نوشت:

- خبر آمد خبری در راه هست

- هنوز برخی وسایل آدما دستمه، گوشیم هم خیلی جوابگو نیستم. یه کم هم مشکل داره

- یک نفر هست که گم کرده دلش را آن را ::: به خودش پس بده بی زحمت اگر دست شماست

|+ | چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ | 20:32 | حمید(قابیل) |

تازه از زیارت حرم حضرت علی بن موسی الرضا (ارواحنافداه؛ آلاف التحیة و الثنا) برگشتیم. با خانواده رفته بودیم اما در حرم دوستان رو دیدم که اردو اومده بودن. آقا مسعود و بچه‌های مسجدشون. آقا محمد جواد رو هم توی مشهد دیدم و یه شب هم خونشون رفتیم هیئت، هیئت با برکت و خوبی بود.

فقط فعلا دوست دارم این رو بگم:

بنـــازم به بـزم محبت که آنجا

گدایی به شاهیی مقابل نشیند



برای دیدن تصاویر بسیار بزرگ‌تر بر روی عکس بالا و عکس‌های زیر کلیک نمایی. ( البته من عکاسِ خوبی نیستم!)


برچسب‌ها: مشهد, عکس, شعر
|+ | یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ | 12:58 | حمید(قابیل) |

سال‌ها قبل در ساعت 19 روز 31 مرداد به دنیا آمدم. هنگام اذان مغرب و در ماه محرم الحرام.

همیشه این‌ها برای من حس خوبی را به وجود می‌آوردند.

برای مشاهده تصویر در اندازه بزرگ روی عکس کلیک کنید.

امسال فامیل‌ها و خانواده‌ام دور هم جمع شده بودند و برایم «تولد» گرفتند و من وقتی هدیه گرفتم در این فکر بودم که «خانواده» ساختاری است که خیلی از غربیان هنوز آن را نچشیده‌اند آن هم از نوع اسلامی و آن هم از نوع محبت ایرانیان و چه قدر حیف است این نچشیدن.

یادم است که وقتی بیست ساله شدم حس خوبی نداشتم، گریه کردم و شاید هم سر مزار شهدا رفتم از این که عمر گذشت ولی امسال حس خوبی دارم، احساس می‌کنم که باید کار کنم، احساس می‌کنم که باید زحمت بکشم و ای کاش این احساس‌ها به عمل منتهی شود.

امروز وقتی سرکار رفتم واقعا کار کردم، از کنار مزار شهدا مخصوصاً شهید احمدی روشن گذشتم و شب نیز در مسجد دوستانم را دیدم و از همه مهم‌تر آن‌که از شهید اسکندری صحبت کردیم، درباره سالگردش و این که اگر بود چه می‌کرد و چه شیرین است که درباره شهیدی صحبت کنی که همه وجودت بوده است. «همه» «وجودت» بوده است.

یادش بخیر توپـم را بچه محل‌ها برداشته بودند و به من نمی‌دادند، بین نماز مغرب و عشاء رفتم جلو، کنارش نشستم و با بغض از این که توپـم را بچه‌ها برداشته‌اند گلایه کردم، بزرگ‌ترین دغدغه‌ و گرفتاری‌ام بود. حاج آقا شروع کردند و ریشه‌یابی کردند و به من کمک می‌کردند که بتوانم تحلیل کنم، شاید ده دقیقه بود که با هم صحبت می‌کردیم، مابین صحبت‌هایم یکی از نمازگزارهای مسجد که به اندازه پدرم سن داشت آمد از حاج آقا سوالی کند که حاج آقا گفت: ببخشید نوبت ایشونه و هنوز کارش تموم نشده.

چه خوب پدری بود حاج آقا. پدری که با او کوه می‌رفتیم، پدری که با او جشن می‌گرفتیم، با او گریه می‌کردیم، با او عاشق رهبر می‌شدیم، با او مطالعه می‌کردیم و با او نفس می‌کشیدیم.

هنوز هم بعد یازده سال در کنار همان ستونی نماز می‌خوانم که تکیه‌گاه من بود زمانی که خبر شهادتش را فهمیدم و سرم گیج رفت. هنوز هم و حتی امشب.

چه شیرین است که درباره شهیدی صحبت کنی که همه وجودت بوده است. «همه» «وجودت» بوده است.



پی‌نوشت:

یک :: مطلبی در مورد حاج آقا: علمای اسلام! مساجد سنگر است:
آن روزها اصلا نمی دانستم چه کرده و چه خوانده. اصلا در بند این نبودم که بدانم سال 60 پزشکی دانشگاه تهران قبول شده و به خاطر جبهه همه چیز را  حتی درسش را به امان خدا رها کرده و رفته تا کنار بقیه بجنگد. دنبالش نبودم که بدانم بعد از جنگ لیسانس و فوق لیسانس مدیریت  دولتی را از دانشگاه تهران گرفته و پشت بندش هم دکترای مدریت استراتژیکش را. اصلا برایم مهم نبود. دورا دور شنیده بودم رییس اداره فرهنگ ستاد مشترک سپاه شده ولی آن هم برایم مهم نبود. چه آنکه  آدم ها با مسئولیت ها و لقب های دهان پر کن تر می شناختم  که نماز پشت سرشان هم من را به شک می انداخت!....

دو :: مجموعه خاطرات زندگی حجت الاسلام دکتر اسکندری

سه :: سال‌گشت قل خوردنم توي اين دنيا! (1387)

برچسب‌ها: تولد, اسکندری, مرداد, عکس
|+ | سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ | 23:40 | حمید(قابیل) |

چه قدر سوختم و اشک ریختم. تا خواهر در خانه نداشته باشی اصلاً این فیلم را نمی‌فهمی.

این فیلم قسمتی از مستند «کسی فشنگ‌ها را نمی‌شمارد» است.


خواهرکم، فدای تو که این قدر شیرین گله می‌کنی و ای کاش می‌توانستم لباس زیبا به تنت کنم، موهایت را شانه بزنم. خاک بر سر این دنیا و مستکبرین که نمی‌توانند ببینند که تو آزاد و شاد زندگی کنی، وحشیان آزادی را فقط برای خودشان می‌خواهند و نمی‌دانند آزادی هم در آزادگی است.

خواهرکم عروسکت را محکم در بغل بگیر.

چه کنم؟ به یاد تو فردا، روز قدس در خیابان فریاد می‌زنم:

مرگ بر اسرائیل

مرگ بر آمریکا

مرگ بر انگلیس

مرگ بر استکبار

برادرت، حمید


پی‌نوشت:

مستند «کسی فشنگ‌ها را نمی‌شمارد»

|+ | پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۱ | 16:55 | حمید(قابیل) |

دنبال واژه بود که شب را سحر کند
صدها غزل ز رویش یک واژه می‌دمد



این حال من بی توست / بغض غزلی بی لب / افتاده ترین خورشید / زیر سم اسب شب / این حال من بی توست / دلداده تر از فرهاد / شوریده تر از مجنون / حسرت به دلی در باد / پیدا شو که می ترسم / از بستر بی قصه / پیدا شو نفس برده / می ترسه ازت غصه / بی وقفه ترین عاشق / موندم که تو پیداشی / بی تو همه چی تلخه / باید که تو هم باشی

|+ | شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ | 0:7 | حمید(قابیل) |

امروز برای نماز ظهر و عصر به سوی حسینیه‌ای که مزیّن به نام عشق تمام زندگی‌ام یعنی امام خمینی (رحمه‌اله) بود رفتیم. شروع به خواندن قرآن کردم و چه آیات زیبایی و همه قرآن زیباست.

صل علی محمد نائب مهدی آمد...صل علی محمد...

صدای جمعیت در حسینیه موج می‌زند و در دلم غوغاست. در صف دوم به امام خود اقتدا کردم و به این فکرم که باید با خدا سخن گفت و با او حرف زد و این سید آبشار سکینه و آرامش است.

نماز تمام شد و من همان حسی را دارم که در حرم امن امام حسین (علیه‌السلام) داشتم. بُهت و حیرت از این همه نعمت.

بیرون از حسینیه آرام آرام به سوی ما می‌آمد و نگذاشتند که به سویش واله و شیدا بدوم. همه‌اش نور بود و کسانی که در ظلمت‌اند چه می‌دانند نور چیست؟

اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (ترجمه)

دست مجروحش را نگاه کردم، بوسه زدم و خود را در آغوشش دیدم. هنوز درست نمی‌توانم بیان کنم که چه بود و چه شد.

فقط همین بس که درد اشتیاق سنگین‌تر از درد شوق است و حتی سنگین‌تر از درد فراق.


|+ | پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۱ | 16:34 | حمید(قابیل) |

این مطلب رو پانزده خرداد نوشتم اما هنوز عکس‌ها به دستم نرسیده بود. اما حالا می تونید این رو بخونید:

سیزده خرداد به سمت حرم مطهر امام خمینی (رحمه اله) حرکت کردیم. چه قدر این حرم امام با برکته. 13-14‌ام خرداد هر سال دوباره به تمام خودم فکر می‌کنم. امسال بدجور ریخته بودم به هم. بدجور و هزار مرتبه خدا رو شکر می‌کنم که توی کارهای اجرایی بودم چون اگه نبودم کسی دیگه نمی‌تونست من رو جمع کنه و حالا کار مهلت نمی‌داد که زیاد توی خودم فرو برم. از همان ابتدای سفر دلم برای سفر تنگ شد. می‌دانستم این لحظات به سرعت می‌گذرند و من در غم از دست دادن این فرصت‌ها خواهم سوخت. لیلة القدری است این شب چهاردهم.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن

موقع پیاده‌روی حدود 9 کیلومتری، در دلم به این بچه‌های دبستانی احسنت می‌گفتم، نگاهم را به سمت گنبد امام می‌دوختم و انگار هر لحظه به آغوش پدر نزدیک‌تر می‌شدم. در راه باید مواظب بودیم که ماشین‌های اتوبان با بچه‌ها تصادف نکنند، یا این که بچه‌ها تنها نباشند و یا این که نشاط داشته باشند که خسته نشوند اما این‌ها همه در زیر نگاه امام خمینی (رحمه‌اله) مزه داشت.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن

دو ، سه کیلومتر به حرم مانده بود و خودم ذوق زده شده بودم که به حرم می‌رسم پشت بوق دستی‌ای که پیشم بود داد زدم: «ماشا‌الله، 5 کیلومتر تا اینجا اومدی ها» و خودم پرواز کردم و از ته دل از امام تشکر کردم که به بهانه این اردو چند هفته‌ای است که میهمانش هستم و تند به تند به حرم می‌آیم.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن

چادرها را که دیدم دلم ریخت، نابود شدم، یاد ابراهیم افتادم (دوست و هم پایه مدرسه‌ایم که در زمان دوم دبیرستان فوت کرد)، نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم و شب که سعید.آز رو دیدم بغلش کردم و گفتم خیلی جای ابراهیم خالی است. آخر ما و ابراهیم هم سن همین بچه‌ها بودیم که توی چادر صحبت می‌کردیم، بچه‌ها رو خیس می‌کردیم و با هم غسالخونه رفتیم. درست دوم دبیرستان و چه سخت است باور کردن این که سن‌مان زیاد شده است.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن

و چه قدر بچه‌ها پاک بودند، آن‌قدر که آرام بعضی اوقات که کسی نبود اشک می‌ریختم و تازه می‌فهمیدم که چه سرمایه‌ای داشتم و از کفم رفت. به امام زمان (عجل‌اله‌تعالی فرجه) می‌گفتم: آقا وای که چه سرمایه‌ای را ضایع کردم و چه لطافتی را زُمخت.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن

و چه زود تمام شد ماندن در کنار قطعه سرداران شهید  و چه زود خلوتم (من و دوستم) در کنار مزارشان تمام شد.

هنوز دلم برای حرم تنگ شده، برای امام، برای همه وجودم، برای مصطفی که نتوانستم قبرش را پیدا کنم برای اسداله که نتوانستم زیاد بر سر مزارش باشم و دوباره تنهایی‌ام را به او بگویم و برای حاجی بخشی که نتوانستم بر سر قبرش برم و نیز می‌دانم مجتبی مثل همیشه مرا درک می‌کند که نتوانستم پیشش بروم و چه قدر جایش خالی بود تا  بهش بگویم استادأعظم و با هم بخندیدیم و او درد و دل کند.

هنوز دلم در بهشت‌زهراست کنار شهدا.

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی، بی جرم و بی جنایت

پی نوشت:

خلوت ... (مطلبی درباره 14 خرداد)

|+ | سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ | 12:27 | حمید(قابیل) |

برای دیوانه شدن همین مطلب وبلاگ کافی است.

برای دیدن تصویر بزرگتر روی تصویر کلیک کن


دانلود صوت : این دهان بستی دهانی باز شد.... در دو کیفیت   4Mb        400 Kb

دانلود صوت: تواشیح اسماء الحسنی قبل افطار..سبحانک یا من هو الله الذی لا اله الا هو الرحمن ..

در دو کیفیت  4Mb   1Mb

دانلود صوت: هر وقت نا امید از همه جا شدی   500Kb

معرفی صوت: کلیپ صوتی هر چه هست تویی   کلیک کن

معرفی صوت: شرح دعای هر روز ماه مبارک رمضان از زبان حضرت آیة الله مجتهدی تهرانی (رحمه‌الله) بر روی عکس کلیک کن

|+ | جمعه سی ام تیر ۱۳۹۱ | 17:32 | حمید(قابیل) |

یادش بخیر

سال دوم دبیرستان بودم. آقا رضایی گفت همه چیز توی نیمه شعبان خوبه. در شب نیمه شعبان همه چیز خوب میشه. از نور یک(اسم یه خیابونه) از دم خونه سعید آز(مخفف کردم) می‌اومدم و به ماه نگاه می‌کردم و آقا رضایی اینا رو بهم گفت. بعضی بچه ها جمکران رفتند.

امشب کولاک بود.

متناسب مطلبم فقط این عکس بود.(برا مشاهده تصویر بزرگتر کلیک کن)

اصلاً قابل تعریف نیست، فقط خودش می‌دونه. الآن حضورش توی اتاقمه. اتاقم جمکران شده. خیلی لطف کرد بهم. کاش می‌تونستم توی چشمانش نگاه کنم و ایشان هم نگاه کنند و حرف دلم رو بخونه. هر چی بود معرکه بود...      د   ا   د   ا  ش

السلام علی محال معرفة الله...

|+ | چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ | 23:41 | حمید(قابیل) |

این یکی از نامه‌هایی است که هیچ وقت منتشر نشد و به دست صاحبش نرسید. به جای اسمش از کلمه «فلانی» استفاده می‌کنم. نکات خوبی داره.


پنج‌شنبه
25 آذر 1389
10 محرم – عاشورا
ساعت: 01:42 بامداد

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام فلانی، فلانیِ خوبم

فلانیِ مهربانم، خیلی وقت بود با کسی صحبت نکرده بودم. خیلی وقت بود برای کسی ننوشته بودم. از خدا می‌خوام که این نوشته‌ها رو از روی صِدق بنویسم؛ بدون کوچک‌ترین مَرض، بدون غَل و غَش. ان‌شاءاله که خدا امید امیدواران رو نا امید نکند که نمی‌کند.

(روی تصویر کلیک کن تا تصویر بزرگ رو ببینی)

فلانی، برادرم

پس از فنا کردن عُمر، پس از گذراندن دوران طلایی زندگی‌ام که در مَستی گذشت تازه فهمیدم باید فقط به خدا امید داشت، به او دل بست، با او صحبت و نجواهای یَواشکی کرد. همین ابتدا که گفتم چیزی برایت بنویسم با خودم گفتم این‌ها را در محضر خدا می‌گویم و شاهد است که فقط دلم و میلم به سمت اوست و لطفش را کم نکند که احتیاج مُبرَم به آن دارم.

آقا فلانی

چیزی از گذشته در دلم بود که به تو بگویم امّا هر زمان که می‌رسیدم نمی‌دانستم چه بگم.

فقط احساسی در درونم می‌گفت یه چیزی بگویم. امّا دقیقاً چی؟ نمی‌دونم.

حدود دوماهی است که خیلی عوض شدم. ای کاش حضوری بگویم.

در این مدت همه‌اش گریه می‌کردم. خیلی ... گمشده بودم. نمی دونم که بالاخره پیدا شدم یا نه.

دنبالِ هویتم بودم. از خودم می‌ترسیدم. بی‌خیال ... حضوری باید بگم. خدا کنه وقتی دیدمت بحرفم. خدا کنه که تو هم حرف بزنی. همین ...

حمید

(ادامه نامه) بالاخره توی قبر می‌ذارن منو و میرن. من می‌مونم و خدا. همه رفقا (!) می‌روند. چه قدر خوبه که با خدا دوست باشم. با کسی که تا قیامت بشه باهاش بود.

همون جور که عهد أخوت می‌گه. دلم خدا کنه برا خدا باشه.

قربون پاکی، سادگی قدیممون. راه سختی جلومونه. خدا خدا خدا ....

گریه کردن شهدا بغل هم ...


پی‌نوشت:

یک – هر وقت ناامید از همه جا شدی بدون که کارت درست می‌شه: دانلود کن

دو – مطالب نوشته شده در آذرماه سال 1389 : کلیک کن


|+ | دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ | 15:5 | حمید(قابیل) |

این روزها به خودم فکر می‌کنم. حتی به خودِخودم.

مردم خودی را می‌بینند که برایشان ساخته‌ام و یا خودی را که خدا برای آن‌ها ساخته است (وَكَمْ مِنْ ثَناَّءٍ جَميلٍ لَسْتُ اَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ).

امروز در شیشه آینه به خودم نگاه می‌کردم.

یاد نوجوانی‌ها و اوایل ورود به جوانی ام بخیر.

این عکس را زمانی که پیش حاج آقای قرائتی درس یاد می‌گرفتیم ازم انداختند. یعنی اصلش فیلم گرفتند و من از روی فیلم عکس گرفتم. اولین دیدارم رو قبلا توی وبلاگم شرح داده بودم. (کلیک کن و بخونش)

این روزها به خودم فکر می‌کنم، حتی به خودِ خودم.


پی‌نوشت:

دلم به حال حضرت علی (علیه‌السلام) می‌سوزد و انگار درکشان می‌کنم:

 فَسَدَلْتُ دُونَهَا ثَوْباً وَ طَوَيْتُ عَنْهَا كَشْحاً وَ طَفِقْتُ أَرْتَئِي بَيْنَ أَنْ أَصُولَ بِيَدٍ جَذَّاءَ أَوْ أَصْبِرَ عَلَى طَخْيَةٍ عَمْيَاءَ يَهْرَمُ فِيهَا الْكَبِيرُ وَ يَشِيبُ فِيهَا الصَّغِيرُ وَ يَكْدَحُ فِيهَا مُؤْمِنٌ حَتَّى يَلْقَى رَبَّهُ فَرَأَيْتُ أَنَّ الصَّبْرَ عَلَى هَاتَا أَحْجَى فَصَبَرْتُ وَ فِي الْعَيْنِ قَذًى وَ فِي الْحَلْقِ شَجًا

پس من رداي خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيري كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براي گرفتن حق خود به پاخيزم يا در اين محيط خفقان‏ زا و تاريكي كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مي‏‌دارد پس از ارزيابي درست، صبر و بردباري را خردمندانه‌‏تر ديدم. پس صبر كردم در حالي كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوي من مانده بود. (عرفان)

|+ | دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ | 23:35 | حمید(قابیل) |

این هم حرکتیه...از تو حرکت از خدا برکت

کلیک کن و آهنگ رو دانلود کن.

فکر می کردم پر دردی
فکر می کردم مثه مایی
مسیری که تو میری
دیگه از ماها سوایی
من نخواستم که بخونم
دل شکسته شه سکوتم
واسه کی می خونی بزدل
یه نگاه کن روبروتو
تو رو مردم گنده کردند
بی اونا منو تو هیچیم
وقتی تو دلا نباشیم
منو تو مهره پوچیم
این مقدسات ما بود
چرا حرمتو شکستی
لعنت خدا به قلبت
تو دل شیطون نشستی
نمی ذارم خونه دل
خالی از حسه خدا شه
آدمی مثل تو باید
رو زمین دیگه نباشه
چه میدونی از کسی که
زندگیش مدیون ما بود
از کسی که بوی هیئت
واسش اندازه ی دنیاس
چه میدونی از کسی که
به چشه خیس میده حاجت
اسم اونو میگه هرکی
زود میشه دعاش اجابت
نمی دونم قصد تو از
این همه حرف چی بوده
پشت این شعری که خوندی
اما می دونم کی بوده
یه روز میدی جواب این همه بی حرمتی رو
اون روز کسی نیست دیگه به جا بیاره شاهین نجفی رو
----------------------------------------------------------
خواننده مهران باقری
ترانه امید باوفا

|+ | چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 0:56 | حمید(قابیل) |

کلی حرف دارم برا گفتن. به یاری خدا شروع می‌کنم به نوشتنشون اما الآن میخوام داد بزنم.

دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد

از دست بعضیا که نمی‌دونند دارن چی کار می‌کنند؟ نمی‌فهمند دارند خبط می‌کنند.

[مثلاً مسئول بالاترشم] بهش زنگ زدم میگم: فلان روز قراره یه عده بیایند و کارهاتون رو ببینند.

میگه: آهان باشه.

بعد زنگ میزنه می‌گه: با حالت عصبانی و [بوق] میگه به مسئول بالاترت زنگ زدم میگه چنین خبری نیست.

میگم: نمی‌دونم، به من نامه زدند که هست.

بعد میگه: بهش میگم با شما هماهنگ کنه . [با ناراحتی و طلبکارانه گوشی رو قطع کرد.]

پیش خودم خودم رو می‌خورم، که ای بابا این که این‌طوری بی اعتمادی می‌کنه، همونیه که پیش شهدا دوستیمون رو شروع کردیم. پیش شهدا قرار گذاشتیم صداقت داشته باشیم.

و چه قدر نمی‌فهمند در چه فضایی تنفس می کنند.

سعی کردم نشکنه اما نشد، دلم شکست.

وَإِذَا مَسَّكُمُ الْضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَن تَدْعُونَ إِلاَّ إِيَّاهُ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ وَكَانَ الإِنْسَانُ كَفُورًا

و هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد، جز او، تمام کسانی را که (برای حل مشکلات خود) می‌خوانید، فراموش می‌کنید؛ اما هنگامی که شما را به خشکی نجات دهد، روی می‌گردانید؛ و انسان، بسیار ناسپاس است!(اسرا /67)

پی‌نوشت:

1. رفیق (کلیک کن)

2- «هُوَ الَّذی أیَّدَکَ بِنَصرِهِ وَ بِالمُؤمِنینَ وَ ألَّفَ بَینَ قُلُوبِهِم لَو أنفَقتَ مَا فِی الارضِ جَمِیعا مَّا ألَّفتَ بَینَ قُلوبِهِم وَلکِنَّ اللّه ألَّفَ بَینَهُم» :: «او همان کسی است که تو را با یاری خود و مؤمنان، تقویت کرد، و دل های آن ها را با هم، الفت داد. اگر تمام آنچه را روی زمین است صرف می کردی که میان دل های آنان الفت دهی، نمی توانستی، ولی خداوند در میان آن ها الفت ایجاد کرد...»

|+ | شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ | 20:42 | حمید(قابیل) |

دارم به این فکر می‌کنم که اتحادیه جماهیر شوروی 11000000000 کتاب تا قبل از فروپاشی، در حوزه کودکان نشر کرده است (زحمت نکشید، نمی‌خواد تعداد صفرها رو بشمارید، عدد یازده میلیارد هستش). در ایران هم انتشاراتی به نام پروگرس کتب آنان را پخش می‌کرد.

زمان تأسیس اتحادیه جماهیر شوروی در سال  ۱۹۲۲ و زمان انحلال آن در سال ۱۹۹۱ بوده است، یعنی 69 سال.
یازده میلیارد تقسیم بر 69 به قول کاسب‌ها می‌کنه 160 میلیون در هر سال.


در سال 1389 در ایران به استناد این گزارش، در حوزه کودک و نوجوان 8555 عنوان و تعداد 38 میلیون و 148هزار و 560 نسخه تولید شده است. البته آماری که در پایگاه وزارت ارشاد در سال 1388 ثبت شده تعداد عناوین بخش کودک را 46 عنوان در سال می‌داند. در ایران اغلب کتاب کودکی که انتشار پیدا می‌کند (بنابر یک آمار در سال 1388 چیزی در حدود 70 درصد) از نوع کتب ترجمه‌ای است.

بد نیست بدانید که هر ساله نمایشگاه کتابی در شهر بولونیا ایتالیا برگزار می‌گردد. مدیریت این نمایشگاه از هزاران ناشر کتاب کودک در سراسر جهان دعوت می‌نماید تا در این نمایشگاه شرکت کنند. در آن نمایشگاه هر انتشارات با ده‌ها و صدها کتاب جدید وارد می‌شوند.

مولایمان حضرت علی (علیه‌السلام) در نامه‌اش به فرزندش می‌نویسد:

إِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ كَالْأَرْضِ الْخَالِيَةِ مَا أُلْقِيَ فِيهَا مِنْ شَيْ‏ءٍ قَبِلَتْهُ فَبَادَرْتُكَ بِالْأَدَبِ
دل نوجوان چون خاك خوب و آماده، پذيراي هر بذري است، پس بايد هرچه زودتر هسته‌‏هاي عشق و ايمان را افشاند، و گر نه زمين را نااهلان از شرّ و فساد پر سازند.


.::::: یک لیوان آب خنک احیاناً با قند بنوشید و به سوال‌های زیر فکر کنید:

تا به حال چند فیلم سینمایی مختص بچه‌ها و با موضوعات کودکان(تأکید می‌کنم موضوعات) کودکان ساخته شده است؟
تا به حال چند فیلم ساخته شده است که در آن‌ها بچه‌ها نقش دارند؟
چه تعداد نقاشانی داریم که رشته تخصصی آن‌ها نقاشی کودک است؟
چه تعداد متخصص در زمینه ساخت اسباب بازی داریم که در دانشگاه‌ها در رشته مربوطه تحصیل کرده‌اند؟
چه تعداد متخصص در زمینه وسایل آموزشی و کمک آموزشی داریم؟
چه تعداد شهربازی‌ها و فروشگاه‌های زنجیره‌ای مخصوص وسایل بازی کودکان داریم؟
درباره بازی‌های رایانه‌ای لطفا فکر نکنید.
درباره موسیقی و سایت‌های اینترنتی اصلاً بی‌خیال...


پی‌نوشت:

یک - آمارها كه تمام شد، نوبت به تازه‌های نشر رسید و كتاب‌هایی كه در سال گذشته مورد تقدیر قرار گرفته بودند. از بدشانسی وزیر بود یا از بدسلیقگی برگزاركنندگان؛ اولین غرفه مربوط به كتاب‌های كودك بود. رهبر نگاهی به چند كتاب انداخت و در آخر گفت: «چیزهای خیلی مفیدی نبود.» :: 21 اردیبهشت 1390 در بازدید از نمایشگاه کتاب.

دو - جمعیت جماهیر شوروی در حدود سال 1991 چیزی در حدود 294 میلیون نفر بوده است. (۲۹۳٬۰۴۷٬۵۷۱)

برچسب‌ها: کتاب, کودک, آمار, رهبر
|+ | شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ | 2:10 | حمید(قابیل) |