معرفي وبلاگ‌ها و مطالب زيبا / اين‌بار: شناخت امیرالمومنین....

- ما که از کرم بویی نبرده‌ایم، اما اگر بخواهیم روزی شما را دعوت کنیم، این متولیِ مسجدِتان را هم دعوت می‌کنیم دیگر. به گوشِ کرش هم کاری نداریم! حق؟!
- حق!
- آن خدای کریم هم وقتی شما را دعوت کند، نوکرتان را هم که من باشم، دعوت می‌کند، من هم که تنهایی به درد نمی‌خورم، عیالات را هم می‌آورم... به گوشِ کر و چشمِ کور و دهانِ گنگِ ما هم کاری ندارد... از کریم به دور است که ریز شود روی دور و بریِ مهمان! من می‌فهمم باید رفیقِ هر کسی باشم که رفیقِ شما است، او نمی‌فهمد؟ هیهات!
سید، گلپا می‌زند پشتِ قیدار و جوری لب‌خند می‌زند که دندان‌های سفیدش هویدا می‌شود. می‌گوید:
- تبارک‌الله... عالمِ غیر معلِّم شده‌ای قیدار... تو این چیزها را از کجا یاد می‌گیری جاهل؟
سرِ قیدار را در بغل می‌گیرد. قیدار سر خم می‌کند و مثلِ بچه‌ای خودش را می‌اندازد در آغوشِ آقا. آقا دستِ معیوبِ قیدار را می‌مالد؛ دستی که تازه زخمِ چاقوش هم آمده است. قیدار به اقا نگاه می‌کند؛ اما سیدِ گلپا دیگر جوانی نمی‌کند و به رو نمی‌آورد. به جای قیدار، به جمع می‌گوید:
- از زیارت‌نامه‌ی ارباب و «سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم» این‌جور برمی‌آید که پروردگارِ عالمیان رفیق‌بازها را بیش‌تر دوست دارد...قدرِ هم را بدانید.
(کتاب قیدار، رضا امیرخانی، نشر افق، صفحه ۱۴۹)

 

رضا امیرخانی

 برای مشاهده تصویر در ابعاد بزرگتر بر روی آن کلیک نمایید.

اولین بار «منِ او» را خواندم، ببخشید، اولین بار «منِ او» را خوردم، ببخشید، اولین بار «منِ او» را زندگی کردم. اصلاً چه اهمیتی دارد که اولین بار چه کرده‌ام؟ اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشته‌اند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً». اصلاً برای همین بود که یازده نسخه از کتاب را خریدم و یازده نفر کتاب‌خوان شدند، یازده نفر کتاب‌خور شدند و یازده نفر زندگی کردند و هر یازده نفرشان گفتند: اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشته‌اند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً». برای همین بود که یکی‌شان ۶ نسخه دیگر از کتاب را خرید و به دیگران داد و آن شش نفر کتاب خوان شدند، آن شش نفر کتاب‌خور شدند و آن شش نفر زندگی کردند و حکماً آن شش نفر گفته‌اند: اصلاً من همان علی فتاح بودم که داستانم را نوشته‌اند. اصلاً خودم بودم که گفتم بنویسید «مَن عَشَّقَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ماتَ شَهیداً» و مشکل همین‌جاست که تو نشسته‌ای که در ادامه، داستانِ یکی از این شش‌ نفر را برایت بگویم تا ببینی چه شده است و اصلاً نخواندی که شروع شدن این سلسله از خواندن یکی بود مثل تو. درست مثل «منِ‌او» که از هفت کور شد: ذلیل نشید خانی‌آبادیا.. هفت کور به یه پول!


از «منِ‌او» بود که رضا امیرخانی با من آشنا شد. خب، من که داشتم زندگی‌ام را می‌کردم او بود که با من آشنا شد و من را برد در دوران علی فتاح، او بود که بعدتر من را با خود به آمریکا برد و «بی‌وتن» سوغات ما شد از درونمان در فرنگ.


«نشتِ نشا» یا «ناصر ارمنی» هم که جای خود را داشت اما «ارمیا» مرا از دنیای خود برد به جنگل و حیف وقتی به جامعه رسیدیم که دیگر امامی نبود و ماندم در جایی که هنوز مانده‌ام.

سید احمد موسوی مبلغ، سردبیر خبرگزاری آوا را برای امضای تفاهم‌نامه کاری که دیدم اصلاً نمی‌دانستم با برادران افغان، بر سر چه چیزی تفاهم‌ نداریم که برایش، تفاهم‌نامه امضا کنیم؟ برای همین پای درد و دل و تجربه‌های کار در افغانستان نشستم و به او کتاب «جانستان کابلستان» را دادم که به افغانستان ببرد و نمی‌دانستم چند روز بعد قرار است که تکه‌ای از جان من هم در افغانستان جان بگیرد.

نیاز داشتم رفیق داشته باشم و به او نامه بنویسیم. وقتی شروع به نامه‌نگاری کردم دیدم تمام نامه‌هایم را جمع کرده و «از به» را نوشته است. 

و این روزها که رسم زندگی و مرام را گم کرده بودم که «قیدار» با همه عظمتش من را «بیمه‌ی جون» کرد.

به احترام رضا امیرخانی همراه شما برایش می‌خوانم: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 

پی‌نوشت:

امید دارم که درباره عکسِ بالا، مرقومه‌ای بنگارم.

 

 


برچسب‌ها: عکس, امیرخانی, کتاب
|+ | جمعه ششم اسفند ۱۳۹۵ | 14:34 | حمید(قابیل) |

خیلی وقته ننوشتم. نمی دونم باز میشه بنویسم یا نه. خلوتم کم شده.

فقط آمدم که بگویم، سخته ببینی که برخی فقط می‌خواهند راه بروند و  براشون مهم نیست که راهشون صددرصد درست باشه یا نه؟ برخی‌ها راه می‌روند تا کمی آروم بشوند نه این که به مقصد درست برسند.

 

برای دریافت تصویر بزرگتر بر روی آن کلیک کنید.

 

پی‌نوشت:

دلم قدم زدن طولانی با آقا رضایی رو می‌خواد.


برچسب‌ها: خودم, تأهل, عکس
|+ | سه شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۴ | 16:23 | حمید(قابیل) |

روزهای آخر سال 1391 است. بچه‌ی کوچکی وارد سالن هواپیما شد، می‌خواست برای نوروز به سمت مشهد پرواز کند. همین که نشست و کمی از پنجره بیرون را نگاه کرد تازه متوجه روحانی مهربانِ سیدی در هواپیما شد. کمی همهمه بود و همه متعجب شده بودند.

بچه چشمانش را خوب مالید، اشتباه نکرده بود روحانی‌ای که در تلویزیون دیده بود حالا همسفر او شده بود سمت مشهد الرضا.

(برای دریافت تصویر بزرگ‌تر بر روی آن کلیک کنید)

با خوشحالی مادرش را صدا زد و گفت: برگرد، برگرد مامان ببین کی اینجاست...

مادر وقتی برگشت چشمانش از اشک پر شده بود و مجال دیدن محبوبش را از او گرفته بود. بچه این بار با راهنمایی مادرش دوربین را به دست گرفت و پیش سید رفت تا عکسی را به عنوان تبرک و به عنوان یادگاری بیاندازد، محافظ‌ها جلویش را گرفتند و توضیح دادند که عکس نگیرد اما حاج سدمسعود اجازه داد و او با کمال خوشحالی عکسی از آن سید مهربان نورانی انداخت و پیش مادرش آمد، عکس را نشان می‌داد می‌گفت دیدید گرفتم.

مادر هم از خوشحالی دلش پرکشیده بود و از امام رئوف، حضرت علی بن موسی الرضا (علیه‌ آلاف التهیة و الثناء) به خاطر عیدی‌شان تشکر می‌کرد.

چه عیدی‌ای از این بالاتر که رهبرش و مقتدایش امام خامنه‌ای (دامت برکاته) همسفرشان شده بود به سمت قلب ایران اسلامی.



پی‌نوشت:
امسال حضرت آقا با پرواز معمولی و همراه مردم برای زیارت و سخنرانی در حرم امام رضا (علیه‌السلام) عازم مشهد شدند. ان‌شاء‌اله موسسه حفظ و نشر آثار حضرت آیة اله خامنه‌ای روایت این سفر را به طور کامل به همراه عکس منتشر نمایند.


برچسب‌ها: عکس, نوروز, آقا, سفر
|+ | چهارشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۲ | 1:34 | حمید(قابیل) |

امروز می خواستم بمیرم اما وقتی جمله امام را خواندم پشیمان شدم.

(برای دریافت پوستر در اندازه خیلی بزرگ روی تصویر کلیک نمایید.)

امام خمینی (رحمه‌الله):

مثل چمران بمیرید.

صحیفه نور، جلد 14، صفحه 491



برچسب‌ها: خودم, عکس, چمران, مرگ
|+ | چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۱ | 14:49 | حمید(قابیل) |

[جمعه، 28 صفر، 22 دی 1391، ساعت 15:10]

چند دقیقه‌ای از ساعت سه بعدازظهر گذشته بود، بچه‌ها داشتند جمع می‌شدند. همه سردشان شده بود و منتظر، منتظر این که همه‌ی آن‌هایی که قرار بود، بیایند. شروع کردم به حال و احوال‌پرسی. آقای دژاکام هم آمده بود و مثل همیشه گرم و سرزنده احوال‌پرسی کردند. خب چند باری خواب همدیگر را دیده بودیم و این باعث می‌شد خاطرات خوبی برای یکدیگر زنده شود.

(برای دیدن عکس‌ها با اندازه و کیفیت بالا بر روی آن‌ها کلیک کنید)




وارد خانه که شدیم بچه‌ها جلوی تلویزیون نشسته بودند و داشتند مستند نگاه می‌کردند، علیرضا هم بود. مستند پدرش را با ولع نگاه می‌کرد.





مادر و پدر مصطفای شهید گفتند تازه شروع شده بفرمایید داخل.




رفتم کنار پدر شهید، برگشت رو به من کرد و گفت خوب موقعی رسیدید، تازه شروع شده، می‌خواست بگوید پسرش فکر همه چیز را کرده است، حتی فکر مهمان‌های بابا.




بالاخره مستند تمام شد و نوبت رسیده بود که پدر صحبت کند. هابیل گفت که این مراسم به نشانه تعظیم خانواده شهداست و آمدیم سرسلامتی بگوییم و قدر این حرکت شهید پرور یعنی شهادت مصطفای شهید را بدانیم. این بچه‌ها بچه‌هایی هستند که درباره مصطفی زیاد نوشتند و پوستر یا نماهنگ درست کردند. دوست دارند پای صحبت‌های شما بنشینند.




پدر با این‌که خسته بود و از مستند پخش شده متأثر، شروع کرد و گفت، خوش‌آمدید، دیشب هم در جمع دانشجویان دانشگاه شریف هم گفتم که عزاداری خوب است اما قبل از عزاداری باید سبک زندگی شهدا را دانست، گفت بعد از رحلت حضرت رسول اکرم (صلی‌اله‌علیه‌وآله) آن قضایا برای جانشینی پیش آمد و بعدها هم در شام وضعیتی پدید آمد که هزاران مردم از ورود رقاصه‌ها به شهر حمایت می‌کردند، چرا؟ به خاطر این که سبک زندگی و دینی که حضرت رسول آورده بود را نفهمیده بودند و آن را اجرا نکردند.




گفت پسر من سه ویژگی داشت، دینداری، ولایت‌مداری و خدمت به مردم. این‌ها نشان دادند که اگر صحبت‌های حضرت آقا را سرمشق خود کنید به چه مقام‌های والایی می‌رسید. این‌ها ندای قرآن را پاسخ دادند که يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ. تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ (اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، آيا شما را به تجارتى راهنمايى كنم كه شما را از عذابى دردناك نجات بخش  به خدا و فرستاده‏اش ايمان بياوريد و در راه خدا با مال‏ها و جان‏هايتان جهاد كنيد، اين (ايمان و جهاد) براى شما بهتر است اگر بدانيد)[سوره صف]



این‌ها از همه چیز دل کنده بودند، با این که مصطفی از شدت عشق و علاقه به علیرضا حاضر بود جان دهد اما در لحظه آخر من مطمئنم که از علیرضا هم دل کنده بود.

در دست‌نوشته‌های شهید مطلبی را دیدم که نوشته بود که خدایا شهادت را از تو می‌خواهم نه در مقابل اعمالم بلکه از سر عشق به تو. می‌گفت این پسر امانتی دست من بود که نمی‌دانستم چه گوهری بود و بعد از شهادت تازه برایم گفتند و من شنیدم.

قسمت‌هایی از صحبت را اینجا ببینید:




پی‌نویس:

یک- قسمت بعدیش شیرین‌تره...صحبت‌های مادر شهیده

دو - دریافت مجموعه عکس با کیفیت از این دیدار، سری اول(4Mb):
دریافت

سه مشاهده و دانلود همین فیلم در اپارات: مشاهده

چهار- مطالب مرتبط:

      1- مصطفای شهید 1 (فیلمی از مراسم تششیع در امامزاده علی اکبر- چیذر)

      2- مصطفای شهید 2 (گزارش تصویری اولین شب وداع خانواده شهید بر سر مزار مصطفی)

      3- مصطفای شهید 3 / روضه بر سر مزار (فیلم)




برچسب‌ها: عکس, فیلم, شهید, هسته‌ای
|+ | دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱ | 12:54 | حمید(قابیل) |

خیلی دسکتاپم (میزکاربری) رو دوست دارم. این رو پیش یکی از طلبه‌ها بودم انداختم و با فتوشاپ دستی سر و رووش کشیدم. کتاب‌ها رو هم دست نزدم. همین‌ها کنار هم بودن.

برای دریافت تصویر بسیار بزرگ، روی عکس کلیک کنید.

اجزایی کنار هم هستند که برای من شیرینه. فقط اومدم بگم این عکس رو دوست دارم، حرف زیادی ندارم. در مورد یه تصمیم‌هایی هم دارم فکر می‌کنم؛ یه سری کارها و اقدام‌ها توی زندگی، تشکیل برخی مجموعه‌ها.

بهونه نوشتنم شیرینی این عکس بود.


پی‌نویس:

یک - برای این که تصویر توی دسکتاپ خوب بیاد اون رو در حالت فیت (Fit) قرار بدید.

دو - درباره انتخابات باید شروع کنی به رصد، البته اگه تا به حال رصد نکردی.

سه - رهبرانقلاب 19 دی 1391 دردیدار مردم قم: آن كسانی كه راجع به انتخابات توصیه‌هایی می‌كنند، حواس‌شان باشد به دشمن كمك نكنند/ دائما نگویند انتخابات باید آزاد باشد، از اول انقلاب 34 انتخابات داشتیم، كدامش آزاد نبوده است؟



برچسب‌ها: عکس, عمامه, دوست, خودم
|+ | سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۱ | 13:58 | حمید(قابیل) |

دیروز غدیر یعنی روز عید الله الاکبر بود. اتفاقات خوب از شب قبلش شروع شد، دیدن دوستان و خواندن خطبه غدیر در جمعی از دوستان و درد و دل و ..

دیروز هم صبح خونه‌ی یکی از هم محلی‌ها هیئت رفتم، که دم در، یکی از دوستایی که خیلی وقت بود ندیده بودمش رو دیدم، پشت سرش رفتم خونه‌ی یکی از دوستان که از حج برگشته بود. اون جلسه خیلی برا من پُربار بود و تازه فهمیدم که امروز روز سنگینی برامه و پر از مطالب مهم. بعدش که رفتیم منزل یکی از دوستان دیگه و قدم نورسیده‌شون رو تبریک گفتیم.

بعد از اون هم رفتیم دیدار علماء، البته قرار بود علمای بیشتری رو ببینیم اما دیگه فرصت نشد.



برای دیدن تصویر خیلی بزرگتر برای روی تصویر کلیک کن

پیش حاج آقای جاودان رفتیم توی حسینیه‌ای که قبلاً منزل آشیخ مرتضی زاهد، یگانه عالم عارف تهران قدیم بود، رفتیم. خیلی نورانی، هر وقت پیش حاج آقا می رم اولین حسی که بهم منتقل میشه فهم و عمق ایشونه، دوم راستی و درستی ایشونه. عیدی‌مون رو از حاج آقا گرفتیم و چه قدر حسرت خوردم به از دست دادن روزهایی که با حاج آقا هر روز کلاس داشتیم.


برای دیدن تصویر خیلی بزرگتر برای روی تصویر کلیک کن

بعد از زیارت حاج آقای جاودان، به منزل آیت الله میرسجادی نوه‌ی آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی مرجع بزرگ عالم اسلام رفتیم، سال‌ها قبل خیلی از محضرشون استفاده می‌کردیم و پای درسشون بودیم و برخی اوقات هم به منزلشون می‌اومدیم. کم توفیقی که شاخ و دُم نداره. مثل همیشه باطریم فول شارژ (Full Charge) شد و شیرینی چشم در چشم شدن با ایشون و گوش دادن به حدیث از زبان ایشون توی دهنمه. عیدی‌مون رو هم گرفتیم. ایشون خیلی بزرگوارند. کاش بعدها درباره ایشون بنویسم.


رسول گرامی(صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: برتری عالم بر عابد همچون برتری ماه شب چهاردهم بر دیگر ستارگان است.

در سخنی دیگر فرمود:
از جبرئیل پرسیدم: آیا عالمان گرامی ترند یا شهیدان؟
گفت: یک عالم نزد خدا از هزار شهید گرامی تر است، زیرا پیروی عالمان از پیامبران است و پیروی شهیدان از عالمان.

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود:‌ نگاه به چهره عالم عبادت است و نیز فرمود: نگاه به چهره عالم برای تو برتر از آزاد کردن هزار برده است.

کتاب مفاتیح‌ الحیات، صفحه 350



پی‌نوشت:

و چه قدر دلم می‌خواست...



برچسب‌ها: غدیر, دوستی, اخوت, علما
|+ | یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۱ | 7:17 | حمید(قابیل) |

چه لذتی است در این صبح سرد پاییزی

کنار پنجره باشم در انتظار خودم

برای دیدن تصویر بزرگتر برای روی تصویر کلیک کن

حضرت آیت اله مجتهدی می‌فرمایند: ‍[مخاطب طلبه‌ها بودند اما برای همه است] یکی از رموز موفقیت من، نداشتن رفیق است به این معنی که اگر طلبه‌ای ببیند که داشتن دوست و رفیق، نه تنها او را در درس و بحث کمک نمی‌کند بلکه مانع تحصیلات او خواهند بود، چنین طلبه‌ای باید از رفاقت با این‌گونه دوستان خودداری کند و من چنین رفقایی نداشتم زیرا امروزه کم پیش می‌آید که رفقای انسان، شرایط رفاقت را که در احادیث و روایات آمده است رعایت کنند. البته رفیق خوب، بهتر از تنهایی است، مقصود این است که رفیق خوب، که آدمی را در طی مراحل عالیه الهی کمک کند کم است.

بعضی در قیامت می‌گویند «فما لنا من شافعین و لا صدیق حمیم» (سوره شعراء آیه 100) ما امروز هیچ شفیعی نداریم و دوست دلسوزی هم نداریم، معلوم می‌شود دوست خوب در قیامت به درد انسان می‌خورد. (از کتاب آداب الطلاب)


پی‌نوشت:

عید غدیر نزدیکه...



برچسب‌ها: عکس, خود, مجتهدی, دوست
|+ | شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ | 12:27 | حمید(قابیل) |

این متن مخاطب خاص داره لزومی نداره بخونی:

خودت خوب می‌دانی که من چه می‌کشم.

در این مدت تو هم زجر کشیدی و من خبرش را خوب می‌دانم و حتی نگرانی‌ام آن قدر زیاد شده است که خواب می‌بینم، خوابی که تو مرا از این نگرانی‌ها نجات داده‌ای.



خودت خوب می‌دانی که چه می‌کشیم.

من منتظر تو و تو منتظر من و هر دو منتظر شکسته شدن این دیوارهای بینمان. شنیده‌ام که شب‌ها نه بلکه روزها نیز برای من دعا می‌کنی و من منتظر نگاه تو.

نمی‌دانند چه می‌کشیم.

آن‌ها همه‌اش به فکر خودشان هستند و نه به فکر من و تو و فاصله ای که بینمان است. اصلا این‌ها را برای تو می‌نویسم که می‌دانم این‌ها را می‌خوانی، چه می‌فهمند کسانی که سرگذشت بین من و تو را نمی‌دانند.

خوب می‌دانم که تو چه می‌کشی.

یادت هست که آن شب چه چیزی گفتم؟ پیش خودت بماند که بالاخره این روزها هم تمام می‌شود و بالاخره همه مشکلات به سر می‌آید. هر چه کردم دیدم جایی بهتر از این خانه کوچک مجازی‌ام جایی برای نوشتن من و خواندن تو نیست. حتی اگر نظر هم نگذاری.

دو شب پیش خواب تو را دیدم و منتظر فرصتی که آن را بیان کنم و چه سخت است نرسیدن فرصت‌ها.

هر چه خواستم شفاهی بگویم نشد، گفتم خصوصی بگویم نشد. بالاخره در این وبلاگ مجبور شدم بنویسم و تو آن را می‌‌خوانی و فقط تو می‌فهمی که چه می‌گویم.



مدتی است که شب‌ها خواب ندارم، اصلا تازه دیشب فهمیدم چندم مهر هستیم و تازه امروز فهمیدم که امروز چهارشنبه است.

مدتی است که تلفن‌ها را جواب نمی‌دهم. خیلی‌ها را که اصلاً متوجه تماسشان نمی‌شوم چون یا گوشی خاموش است و یا در حالت سکوت. درست مثل خودم.

دل و دماغ کار کردن ندارم، نه ناامیدی نه، اتفاقا کلی فکر و روش برای کار می دانم اما دلم به کار نمی‌رود. و احتمالا از هفته بعد بر سر کار جدیدی بروم.

دو شب پیش که خوابت را دیدم کمی انرژی گرفتم، همه‌اش به خودم و این که چه بر سرم می‌آید فکر می‌کنم. بهتر بگویم چه بر سرم آمده است و می‌دانم این‌ها تو را نگران‌تر می‌کند ولی می دانم که می‌دانی.

هنوز منتظرم که با تو صحبت کنم. پیله دورم یا من را خواهد کُشت و یا این که پروانه خواهم شد.

حوصله‌ام کوچک و کم است وگرنه این ها را نمی‌نوشتم و در دلم نگه می‌داشتم.

باورت شده که چشم به راه من هستی و باورت می‌شود که فقط به همین امید زنده‌ام.

تو را دوست دارم فقط به خاطر این که بوی خدا را می‌دهی و می‌دانم و مطمئنم خدا نیز راضی است که تو را دوست داشته باشم.


خواب دیدم (نیستی) تعبیر آمد (می رسی)

هر چه من دیوانه بودم ابن سیرین بیش تر!

پی‌نوشت:
برخی خاطره‌ها و حرف‌ها رو مخصوصا توی سفر ضبط می‌کنم. این رو توی طلایه در فروردین 1391 ضبط کردم:  دریافت صدا با حجم یک مگ و فرمت mp3


برچسب‌ها: عکس, خود, خواب, دوست
|+ | چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ | 17:45 | حمید(قابیل) |

دور از مني و هنوز هم روي لجي

 چون آينه اي و با من انگار كجي

 چندي است كه ورد شب و روزم اين است

 اي عشق بيا اجي مجي لا ترجي!!

برای دیدن تصویر بزرگ‌تر روی تصویر کلیک کنید

برای عشق تعاریف و معانی مختلفی گفته شد: علاقه مفرط به چیزی، دوست داشتن چیزی بیش از حد معمول، شگفت دوست به حسن محبوب، در گذشتن از حد در دوستی و آن عام است كه در پارسایی باشد یا غیر آن ـ یا كوری حسن از دریافت عیوب محبوب «حبّ الشیی یعمی و یصّم» یا اینكه گفته شده است ـ مرضی است از قسم جنون كه با دیدن صورت زیبا پیدا می‌شود و گویند آن مأخوذ از عَشَقه است و آن نباتی است كه آن را لبلاب گویند، چون بر درختی بپیچد آنرا خشك و زرد نماید، همین حالت ـ عشق را است كه بر هر دلی طاری شود صاحبش را خشك و زرد و مریض احوال نماید.

دارد غلط درون لغت نامه دهخدا

باید نوشت روبروی عشق کربلا...!


پی نوشت:

برخی میگن عشق مال بچه گربه‌اس...(چی بگم خودتون قضاوت کنین)



برچسب‌ها: دوستی, عشق, عکس, کربلا
|+ | جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ | 17:55 | حمید(قابیل) |

دنبال واژه بود که شب را سحر کند
صدها غزل ز رویش یک واژه می‌دمد



این حال من بی توست / بغض غزلی بی لب / افتاده ترین خورشید / زیر سم اسب شب / این حال من بی توست / دلداده تر از فرهاد / شوریده تر از مجنون / حسرت به دلی در باد / پیدا شو که می ترسم / از بستر بی قصه / پیدا شو نفس برده / می ترسه ازت غصه / بی وقفه ترین عاشق / موندم که تو پیداشی / بی تو همه چی تلخه / باید که تو هم باشی

|+ | شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۱ | 0:7 | حمید(قابیل) |

این یکی از نامه‌هایی است که هیچ وقت منتشر نشد و به دست صاحبش نرسید. به جای اسمش از کلمه «فلانی» استفاده می‌کنم. نکات خوبی داره.


پنج‌شنبه
25 آذر 1389
10 محرم – عاشورا
ساعت: 01:42 بامداد

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام فلانی، فلانیِ خوبم

فلانیِ مهربانم، خیلی وقت بود با کسی صحبت نکرده بودم. خیلی وقت بود برای کسی ننوشته بودم. از خدا می‌خوام که این نوشته‌ها رو از روی صِدق بنویسم؛ بدون کوچک‌ترین مَرض، بدون غَل و غَش. ان‌شاءاله که خدا امید امیدواران رو نا امید نکند که نمی‌کند.

(روی تصویر کلیک کن تا تصویر بزرگ رو ببینی)

فلانی، برادرم

پس از فنا کردن عُمر، پس از گذراندن دوران طلایی زندگی‌ام که در مَستی گذشت تازه فهمیدم باید فقط به خدا امید داشت، به او دل بست، با او صحبت و نجواهای یَواشکی کرد. همین ابتدا که گفتم چیزی برایت بنویسم با خودم گفتم این‌ها را در محضر خدا می‌گویم و شاهد است که فقط دلم و میلم به سمت اوست و لطفش را کم نکند که احتیاج مُبرَم به آن دارم.

آقا فلانی

چیزی از گذشته در دلم بود که به تو بگویم امّا هر زمان که می‌رسیدم نمی‌دانستم چه بگم.

فقط احساسی در درونم می‌گفت یه چیزی بگویم. امّا دقیقاً چی؟ نمی‌دونم.

حدود دوماهی است که خیلی عوض شدم. ای کاش حضوری بگویم.

در این مدت همه‌اش گریه می‌کردم. خیلی ... گمشده بودم. نمی دونم که بالاخره پیدا شدم یا نه.

دنبالِ هویتم بودم. از خودم می‌ترسیدم. بی‌خیال ... حضوری باید بگم. خدا کنه وقتی دیدمت بحرفم. خدا کنه که تو هم حرف بزنی. همین ...

حمید

(ادامه نامه) بالاخره توی قبر می‌ذارن منو و میرن. من می‌مونم و خدا. همه رفقا (!) می‌روند. چه قدر خوبه که با خدا دوست باشم. با کسی که تا قیامت بشه باهاش بود.

همون جور که عهد أخوت می‌گه. دلم خدا کنه برا خدا باشه.

قربون پاکی، سادگی قدیممون. راه سختی جلومونه. خدا خدا خدا ....

گریه کردن شهدا بغل هم ...


پی‌نوشت:

یک – هر وقت ناامید از همه جا شدی بدون که کارت درست می‌شه: دانلود کن

دو – مطالب نوشته شده در آذرماه سال 1389 : کلیک کن


|+ | دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ | 15:5 | حمید(قابیل) |

هی دست دست می‌کردم که چی بگذارم اول سالی که دیدم هیچی بهتر از یاد امام رضا (علیه‌السلام) نیست، برای همین هم یک عکس و یک صوت بسیار زیبا برای همه عیدی می‌دهم. سال خوبی داشته باشیم.


راستی سلام


پی‌نوشت:

عکس با کیفیت عالی: دریافت(5Mb)

صوت با کیفیت عالی: دریافت(3Mb)

|+ | دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ | 1:1 | حمید(قابیل) |

به بهانه‌ی شهادت امام رضا(علیه‌السلام):
چند روز پیش مشهد بودیم و این عکس رو هم آنجا از یک دسته عزاداری گرفتم.
شعر زیر رو هم در اتاق عشق شنیدم.
اتاق عشق اتاقی است که در آن مداحان می‌آیند، شعر می‌خوانند و گریه می‌کنند و آخرش هم همه یک استکان چایِ خوش دم، میهمان امام رضا (علیه السلام) می‌شوند.

(برنامه این اتاق بین نماز ظهر و عصر – بست شیخ بهایی که کنار گوهرشاده – کنار درب ورودی یک درب چوب است که باز میشه به اتاق کوچک اما پر از صفایی به نام اتاق عشق)

روی عکس کلیک کن- دریافت تصویر با کیفیت 4

دست اگر باشد دخیل کنج دامان بهتر است
از نماز شب توسل بر کریمان بهتر است
دل ولو کوچک، به لطف تو بزرگی می‌کند
یک دل آباد از صد شهر ویران بهتر است
حرف ما آن است که آهوی نیشابور گفت
گاه مدیونت شدن از دادن جان بهتر است
سایه‌ای که بر سرم افتاد، عزت پخش کرد
سایه‌ی گلدسته‌ از تاج سلیمان بهتر است
دست بر سفره نبردم تا خودت تعارف کنی
تعارف اهل کَرم از خوردن نان بهتر است
یک کمی هم پیش ما بنشین، پذیرایی بس است
میزبان که می‌نشیند حال مهمان بهتر است
صبح محشر هر کسی دنبال یاری می‌دود
یار ما باشد اگر شاه خراسان، بهتر است


برچسب‌ها: مشهد, عشق, رضا, شعر
|+ | سه شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۰ | 2:38 | حمید(قابیل) |

توی اتاق خواهر کوچیکم نشسته بودم که یه کاغذ دیدم که توش نقاشی بود. شروع کردم به نقاشی کشیدن. خیلی وقت بود که دیگه نقاشی نکشیده بودم.

نقاشی هم عالمی داره‌ها!

توی زندگی‌های امروزی چند وقته که نقاشی نکشیدیم؟ به خواهرم گفتم می‌خوام برم یه مداد رنگی 120 رنگه بخرم و کلی نقاشی بکشم. گفتش اگه واقعاً بخوای بکشی با مداد رنگی شیش رنگه هم می‌تونی. منم گفتم: واقعاً ...

همین!

روی عکس کلیک کن و بزرگش رو ببین


|+ | پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ | 4:30 | حمید(قابیل) |

عكس‌ها مربوط به اردوي جنوبه، سال دوم دبيرستان. عجب اردويي بود. كسي رو ديديم كه چند ساعت بعدش شهيد شد و ....

 

|+ | سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ | 15:39 | حمید(قابیل) |

سلام

داشتم يه سري وسايل و جزوات قديمي رو مرتب مي‌كردم كه چشمم به دفتر انشاءم افتاد. عكس انشاءم رو مي‌توني بر روي دكمه زير كليك كني و ببيني.

تحليل خودم از نوشته رو بعداً مي‌ذارم.ان‌شاءالله


ادامه ....
|+ | سه شنبه یکم تیر ۱۳۸۹ | 11:29 | حمید(قابیل) |

حاج آقاي پناهيان:

ايشان (حاج آقاي جاودان) مجسمه‌ي تعادل هستند.


پس نوشت:

اين هم سايت حاج آقاي جاودان ورود

|+ | جمعه هشتم آبان ۱۳۸۸ | 19:0 | حمید(قابیل) |

سلام

بالاخره فرصت شد و دست و دلم رفت برای نوشتن. واقعا فرصت‌ كم داریم. خیلی نقاط ضعف دارم كه باید جبرانشون كنم. باید سعی كنم. سعی....

نمی‌دونم وقتی این موسیقی رو كه روی وبلاگ گذاشتم گوش می‌دم اصلا حرف زدنم می‌خشكه.

فقط یه بار این شعر رو گوش بدیم. جالبه (با كریمان كارها دشوار نیست.....). حال ندارم. بعدا شاید بنویسم.

دلم هوای مشهد رو كرده خیلی....

چون قول داده بودم بعضی از عكسام رو بذارم. اين عكس ماله كلاس پنجمه كه توی المپياد رتبه آورده بودیم. بعدها بازم عكس می‌ذارم.

این‌هم عكس سید علی‌اکبره. مثلاً خیلی رفيق هستیم.(توی عكس مثلاً داره احساساتش می‌ریزه بیرون!!!)

این چند مدت خیلی به فكر چند نفرم. خودشون می‌دونن. سلام داداش....

 

مهمان: قشنگ بود، بخونین!


برچسب‌ها: عکس, مشهد, دوست, داداش
|+ | چهارشنبه یکم آبان ۱۳۸۷ | 23:57 | حمید(قابیل) |

اين پست رو وقتي مي‌نويسم كه تازه از تولدم (ساعت 7 شب، 31 مرداد، همراه با اذان مغرب و عشا)چند ساعتي گذشته...آدم روز تولدش حس غريبي(قريبي!) داره.

نيّت كردم تا چند پست آينده يه سري عكسام رو بذارم توي اين‌جا...

اولش هم از عكس يه ماهه‌گيم شروع كردم.

مي‌گن كل مولودٍ يُولِد علي الفطرة، يعني هر كسي كه متولد ميشه بر اساس يه فطرت پاك قِل مي‌خوره مياد اين دنيا.....

چه‌قدر عوض شدم و چه‌قدر هنوز عوض نشدم و چه‌قدر....

               كل مولود يولد علي الفطرة

دلم رفت به سمت اين نوشته شهيد آسيد مرتضي آويني كه:

آرمان‌خواهي انسان مستلزم صبر بر رنج‌هاست.

پس برادر خوبم، براي جان‌بازي در راه آرمان‌ها

 ياد بگير كه در اين سيّاره‌ي رنج

صبورترين انسان‌ها باشي.

 

 

 

 

كاشكي بفهمم چي گفته و بفهمم بايد آرمان داشته باشم.همين...


برچسب‌ها: تولد, داستان, خودم, عکس
|+ | جمعه یکم شهریور ۱۳۸۷ | 2:2 | حمید(قابیل) |

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود. معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید

 پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

 


برچسب‌ها: عکس, داستان, تفکر, مدرسه
|+ | یکشنبه دوم تیر ۱۳۸۷ | 12:16 | حمید(قابیل) |

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولى نمی‌دانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگيشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت. دکتر گفت براى این که بتوانى دقیق‌تر به من بگویى که میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش ساده‌اى وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در فاصله ٣ مترى تکرار کن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الآن فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ جوابى نشنید .بعد بلند شد و یک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم پاسخى نیامد. باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟ باز هم جوابى نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و باز هم جوابى نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟ زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراک مرغ!

نتیجه اخلاقى: مشکل ممکن است آن‌طور که ما همیشه فکر می‌کنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد.

                                   وقتش رسيده كه به رفتارمون توجه كنيم.


برچسب‌ها: داستان, شنوایی, گوش, همسر
|+ | پنجشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۷ | 12:38 | حمید(قابیل) |

 می خام یه مدت بعضی از داستان هایی رو بذارم که خواندنشون هم نشاط روحی بیاره هم یه کم به فکر وادارمون کنه.....

                                               

                                             تو رو به خدا یه کم

                            رو کارمون فکر کنیم. احتیاجه که به خودمون   

                                                      بیایم.

                                                                                                                                                   

زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشتهء كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: به خاطر اینكه شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم.


زن از خوشحالی پرید بالا و گفت: اوه! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد!


حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: خب… این خیلی رمانتیكه. ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد. بنابراین خیلی متاسفم عزیزم… آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه!   زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه. و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!


برچسب‌ها: داستان, تفکر, همسر, آرزو
|+ | یکشنبه پنجم خرداد ۱۳۸۷ | 0:40 | حمید(قابیل) |