سالها قبل در ساعت 19 روز 31 مرداد به دنیا آمدم. هنگام اذان مغرب و در ماه محرم الحرام.
همیشه اینها برای من حس خوبی را به وجود میآوردند.
برای مشاهده تصویر در اندازه بزرگ روی عکس کلیک کنید.
امسال فامیلها و خانوادهام دور هم جمع شده بودند و برایم «تولد» گرفتند و من وقتی هدیه گرفتم در این فکر بودم که «خانواده» ساختاری است که خیلی از غربیان هنوز آن را نچشیدهاند آن هم از نوع اسلامی و آن هم از نوع محبت ایرانیان و چه قدر حیف است این نچشیدن.
یادم است که وقتی بیست ساله شدم حس خوبی نداشتم، گریه کردم و شاید هم سر مزار شهدا رفتم از این که عمر گذشت ولی امسال حس خوبی دارم، احساس میکنم که باید کار کنم، احساس میکنم که باید زحمت بکشم و ای کاش این احساسها به عمل منتهی شود.
امروز وقتی سرکار رفتم واقعا کار کردم، از کنار مزار شهدا مخصوصاً شهید احمدی روشن گذشتم و شب نیز در مسجد دوستانم را دیدم و از همه مهمتر آنکه از شهید اسکندری صحبت کردیم، درباره سالگردش و این که اگر بود چه میکرد و چه شیرین است که درباره شهیدی صحبت کنی که همه وجودت بوده است. «همه» «وجودت» بوده است.

یادش بخیر توپـم را بچه محلها برداشته بودند و به من نمیدادند، بین نماز مغرب و عشاء رفتم جلو، کنارش نشستم و با بغض از این که توپـم را بچهها برداشتهاند گلایه کردم، بزرگترین دغدغه و گرفتاریام بود. حاج آقا شروع کردند و ریشهیابی کردند و به من کمک میکردند که بتوانم تحلیل کنم، شاید ده دقیقه بود که با هم صحبت میکردیم، مابین صحبتهایم یکی از نمازگزارهای مسجد که به اندازه پدرم سن داشت آمد از حاج آقا سوالی کند که حاج آقا گفت: ببخشید نوبت ایشونه و هنوز کارش تموم نشده.
چه خوب پدری بود حاج آقا. پدری که با او کوه میرفتیم، پدری که با او جشن میگرفتیم، با او گریه میکردیم، با او عاشق رهبر میشدیم، با او مطالعه میکردیم و با او نفس میکشیدیم.
هنوز هم بعد یازده سال در کنار همان ستونی نماز میخوانم که تکیهگاه من بود زمانی که خبر شهادتش را فهمیدم و سرم گیج رفت. هنوز هم و حتی امشب.