این متن مخاطب خاص داره لزومی نداره بخونی:
خودت خوب میدانی که من چه میکشم.
در این مدت تو هم زجر کشیدی و من خبرش را خوب میدانم و حتی نگرانیام آن قدر زیاد شده است که خواب میبینم، خوابی که تو مرا از این نگرانیها نجات دادهای.
خودت خوب میدانی که چه میکشیم.
من منتظر تو و تو منتظر من و هر دو منتظر شکسته شدن این دیوارهای بینمان. شنیدهام که شبها نه بلکه روزها نیز برای من دعا میکنی و من منتظر نگاه تو.
نمیدانند چه میکشیم.
آنها همهاش به فکر خودشان هستند و نه به فکر من و تو و فاصله ای که بینمان است. اصلا اینها را برای تو مینویسم که میدانم اینها را میخوانی، چه میفهمند کسانی که سرگذشت بین من و تو را نمیدانند.
خوب میدانم که تو چه میکشی.
یادت هست که آن شب چه چیزی گفتم؟ پیش خودت بماند که بالاخره این روزها هم تمام میشود و بالاخره همه مشکلات به سر میآید. هر چه کردم دیدم جایی بهتر از این خانه کوچک مجازیام جایی برای نوشتن من و خواندن تو نیست. حتی اگر نظر هم نگذاری.
دو شب پیش خواب تو را دیدم و منتظر فرصتی که آن را بیان کنم و چه سخت است نرسیدن فرصتها.
هر چه خواستم شفاهی بگویم نشد، گفتم خصوصی بگویم نشد. بالاخره در این وبلاگ مجبور شدم بنویسم و تو آن را میخوانی و فقط تو میفهمی که چه میگویم.
مدتی است که شبها خواب ندارم، اصلا تازه دیشب فهمیدم چندم مهر هستیم و تازه امروز فهمیدم که امروز چهارشنبه است.
مدتی است که تلفنها را جواب نمیدهم. خیلیها را که اصلاً متوجه تماسشان نمیشوم چون یا گوشی خاموش است و یا در حالت سکوت. درست مثل خودم.
دل و دماغ کار کردن ندارم، نه ناامیدی نه، اتفاقا کلی فکر و روش برای کار می دانم اما دلم به کار نمیرود. و احتمالا از هفته بعد بر سر کار جدیدی بروم.
دو شب پیش که خوابت را دیدم کمی انرژی گرفتم، همهاش به خودم و این که چه بر سرم میآید فکر میکنم. بهتر بگویم چه بر سرم آمده است و میدانم اینها تو را نگرانتر میکند ولی می دانم که میدانی.
هنوز منتظرم که با تو صحبت کنم. پیله دورم یا من را خواهد کُشت و یا این که پروانه خواهم شد.
حوصلهام کوچک و کم است وگرنه این ها را نمینوشتم و در دلم نگه میداشتم.
باورت شده که چشم به راه من هستی و باورت میشود که فقط به همین امید زندهام.
تو را دوست دارم فقط به خاطر این که بوی خدا را میدهی و میدانم و مطمئنم خدا نیز راضی است که تو را دوست داشته باشم.